اخبار کوتاه

نوامبر 17, 2009 با Siavash

1) اولین خبر اینکه این هفته یکی از اساتیدمان خیلی قاطعانه در جواب سوال یکی از دانشجویان گفتند اقاله، ایقاع است، منتها با نقل قول همان دانشجو از دکتر شهبازی اول نظرشان تعدیل شد یعنی گفتند به نظر من اصلا نه عقد است و نه ایقاع ولی کمی بعد عوض شد و تصریح کردند که بله اقاله عقد است، سپس با خنده تلخی ایجاب کردند که حالا نروید به آقای شهبازی بگوئید که فلانی گفت اقاله، ایقاع است، ولی خوب من نشنیدم که کسی لفظ و اشاره ای مبنی بر قبول جز خنده جاری کند، پس قول و قراری منعقد نشد و من به همه گفتم، با این حال از استاد مکرمه تشکر می کنم که اصراری براشتباهشان نداشتند و با کمی تأمل آن را اصلاح کردند، این خود فضیلتی است، به همین خاطر هم ما این مورد را به قول آقای ولایی حمل بر صحت می کنیم و به پای فراموشی استاد می گذاریم.

2) امروز یکی دیگر از اساتید دانشکده که اتفاقا جزو اساتید خوب هم هستند، بر این نظر بودند که بهترین راه برای مقابله با آقای (واو) این است که ترم های آینده کسی با او واحد برندارد تا خود به خود کلاسهایش حذف شود، اینطور کم کم و بدون اطلاعیه و تحصن و درگیری می توان از گردونه خارجش کرد و از تلف شدن ساعتها وقت و عمر گرانبهای دانشجویان عمدتا تازه وارد که قرار است صرف تحصیل علم شود جلوگیری کرد، به نظر پیشنهاد خوبی بود.

3) این هفته آقای دکتر شهبازی ضمن اینکه خیلی از وضعیت تدریس متون فقه در دانشکده های حقوق می نالید و ناراضی بود، با تاکید فراوان بهمان توصیه کرد سی دی های درس شرح لمعه آقای وجدانی را از پاساژ مهستان واقع در خیابان کارگر جنوبی تهیه و طی یک برنامه حداقل دو ساله گوش کنیم و یاد بگیریم، می گفت؛ آقای وجدانی عالی درس می دهد؛ اول درس را کامل شرح می دهد و سپس ضمیرها را یکی یکی برمی گرداند و متن را ترجمه می کنند،… من که اگر گذرم به میدان انقلاب بیفتد حتما سی دی ها را تهیه و پروژه را استارت می زنم.

پ.ن: اینها خبرهای من بود، شما هم اگر خبر جالب و مفید یا نظری در این موارد داشتید بقیه را در جریان بگذارید.

پ.ن2: وبلاگ حقوق واحد تهران شمال یک ساله شد :)

پویایی

نوامبر 13, 2009 با Siavash

من هرچه قدر از آدم های ایستا و قانع بدم می آید و اصولا همه ی مشکلاتی که برای خودم و بشریت پیش آمده را از این سکون و درجا زدن ها میدانم، بر عکس از آدم های پویا و متحرک خوشم می آید، در بین اساتید هم خواه ناخواه  با این قشر یعنی کسانی که فصل مشترکی به نام پویائی در خود دارند بیش از همه حال و الگو برداری می کنم، این که می بینم آقای رحیمی خجسته تا مقطع دکترا درس خوانده و وکیل موفقی هست، یا آقای مقیمی با این همه در آمدی که از وکالت دارد باز برای تکمیل تحصیلاتش به انگلیس سفر می کند ویا حتی دکتر شهبازی با این همه افتخار و یکه تازی باز می گوید نوار درسهای سطوح عالی حوزه را گوش می کند و برای تهیه مایحتاجش به دانشگاههای فرانسه مسافرت می کند، انگیزه ای در وجودم ایجاد می کند که گاه در تماس با این همه آدم خواب و افسرده ای که دور و برم ریخته احساس کرختی و سکته زدن می کند، انگیزه ای جادوئی که آدمی را از قید و بند تمام محدودیتها و تعلقات رها می کند تا منتهای استعداد بشر را به رخ  تمام انسانهای ایستائی که مهر تاریخ انقضا بر پیشانیشان حک شده بکشاند.

از دفترچه خاطرات یک استاد حقوق

نوامبر 11, 2009 با Siavash

یکشنبه:

فی الحال باید به خودم افتخار کنم، امثال من حقیقتا مایه ی فخر بشریت هستند، وکیل، رئیس،استاد و از همه مهمتر پدری متعهد ومهربان، این همه عنوان پر طمطراق آن هم برای یک نفر؟ اعجاب آور است، واقعا چند نفر می توانند این همه پست و مقام و منزلت را در خود جمع کنند؟ قطعا اندازه آنها به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد، تازه گزاف نگفته ام اگر بگویم بین همین تک و توک ابر انسان هم من حکم انگشت شست را دارم، امروز هم مانند روزهای پیشین به بهترین صورت ممکن اداره را چرخاندم، بعد برای پیگیری آن پرونده شیرین چهارصد و پنجاه میلیون تومانی به دادگاه رفتم و سپس برای ادای ذکات معلوماتم فی الفور خودم را به دانشگاه رساندم، با اینکه کمی دیر رسیدم اما چون آمدنم را به دفتر اعلام کرده بودم کلاس مملو از دانشجو بود، بعد هم به مناسبت شب عید با یک جعبه شیرینی  به خانه رفتم تا ثابت کنم این همه کار و خدمت نمی تواند خللی در رابطه ی زوجیت و پدر بودن من وارد کند، بله بدون شک من مایه افتخار عالم انسانی هستم.

دوشنبه:

نمی دانم چرا گاهی خدا سر و کار من را با آدم های احمق می اندازد، وقتی من می گویم معامله با خود غلط  و اصولا محال است چرا توی دانشجوی  زرده نکشیده و بی سواد هی مثال می زنی و اصرار داری می شود، اگر تو دوست داری با خودت از این کارها انجام دهی مختاری، ولی حق نداری وقت من و کلاس را بگیری، فسقلی سمج بعد از کلاس هم دست از سر من بر نمی داشت، هی می گفت در کتاب این طور نوشته، خوب غلط کرده که اینطور نوشته او که از من بیشتر نمی فهمیده، کتاب می آورد و صفحه نشانم می داد، آخر سر گفتم باشد اگر چه صحت آن اختلافی است اما می شود ولی موضوع بحث امروز ما نیست جلسه آینده مفصلا در موردش برایتان توضیح می دهم، حالا مجبورم وقت گرانبهای خودم را صرف مطالعه در مورد یک عمل مضحک حقوقی بکنم تا دوباره سر کلاس سرخ و سفید نشوم، حالا نمره پایان ترمش را که دید و مجبور شد یک ترم دیگر درجا بزند حساب کار دستش می آید.

سه شنبه:

امروز اصلا حوصله کار کردن نداشتم، مراجعه کننده ها را هم سپردم فردا بیایند،گویی باری سنگین و در عین حال شیرین روی سینه ام سنگینی می کند،حیف، واقعا حیف که می ترسم این دفترچه خاطرات را همسرم بردارد و بخواند والا می نوشتم آن دختر چه آتشی در قلب من به پا کرده ، در اداره، دفتر، ماشین، همه جا دنبال من است، این چند روزه تنها با خیال او نفس می کشم و زندگی می کنم وقتی به شوخی هایم می خندد گوئی فرشته ای بر من نازل می شود و قلب من را پاره پاره می کند، ای وای.. دارم شاعر هم می شوم، خدایا همین یکی را کم داشتم، دماغ باریک و قلمی و چشم های شهلایش را بگو،محشر است، ردیف دوم سمت راست، امروز هم مثل همیشه آنجا نشسته بود، چهار بار با او صحبت کرده ام شماره تلفنم را هم امروز دادم، حالا منتظرم تماس بگیرد تا کار را تمام کنم.

چهارشنبه:

امروز از صبح دانشگاه بودم، باران  نم نم می آمد،هوا خیلی لطیف بود، بعد از کلاس دوم یکی از دانشجوها پیشم آمد و گفت؛ شاغل هستم، از درس هم سر در نمی آورم، معلوم بود راست می گوید، دلم برایش سوخت،اتفاقا مدتی هم بود یک دوره از کتابهای آقای دکترامامی را می خواستم به یک قاضی هدیه بدهم، گوشی و کارت دفترم را دستش دادم و گفتم مشکل خاصی نیست، او هم دانشجوی بیش از حد باهوشی بود و کار را به دفتر موکول نکرد، حدود یک ساعت بعد کلیدهای ماشین را دادم که کتابها را در صندوق عقب  بگذارد، بعد هم جلوی اسمش با خودکار قرمز نوشتم بیست.

پنج شنبه:

نمی دانم حکمتی در کار است یا این خانم من اهل ورد و طلسم است، تا می آیم پایم را کمی از خط قرمزهایی که برایم کشیده بیرون بگذارم چیزی سفت و محکم من را نگه می دارد،  البته من قصد بدی نداشتم ، او جای دختر من بود، به نظر دختر با استعدادی می آمد به همین خاطر می خواستم او را در درس هایش کمک کنم، امیدوارم به زودی زود با نامزدش ازدواج کند و خوشبخت شود. یک پرونده خوب هم امروز برایمان ردیف شد، طرف از بس از دست خانمش شاکی بود حق الوکاله خوبی حاضر شد بدهد، ظاهرا خانمش قصد داشته اسید در آفتابه بریزد ولی چون گیر نیاورده به جوهرنمک راضی شده، بیچاره رویش نمی شد جلوی منشی قضیه را توضیح بدهد، می خورد که تازه کار باشد، با خودم گفتم کدام احمقی در این دور و زمانه آن قدر بی احتیاط است که با آفتابه کارش را راه می اندازد، البته من به خانمش حق می دهم، مرد یا نباید ازدواج کند یا تا آخر عمر متعهد به خانواده اش باقی بماند. امروز باز به خاطر این همه تعهد و پاک سرشتی به خودم افتخار کردم شب هم یک جعبه شیرینی خریدم و به خانه رفتم، دانشگاه را هم بی خیال شدم.

باکلاس

نوامبر 3, 2009 با Siavash

قبل التحریر: با اینکه سر و صدا و احتمالا جنجال با طبع من میانه ی خاصی ندارد و معمولا از آن فراری هستم ولی نظر لطف دوستان در پست قبلی راهی را جز ادامه دادن پیش روی من باز نکرد، طبق معمول و با همان سبک و سیاق، البته با کمی تغییر و تحول در مطالب می نویسم، در مورد نگرانی ام از انتقاداتی که به بعضی اساتید کرده ام هم اصل را بر ظرفیت و سعه ی صدر ایشان قرار می دهم و خودم را نیز کمی بیش از قبل ملزم به رعایت احترام و انصاف در اظهار نظرهایم می نمایم ، از دوستانی هم که کامنت می گذارند نیز خواهش دارم مانند گذشته به این قواعد احترام بگذارند تا به امید خدا و کمک شما بتوانیم محیطی در این دنیای مجازی فراهم کنیم که نتیجه و فایده ای در راه تعالی و پیشرفت یکایک اجزای دانشکده مان داشته باشد، باز هم از همه دوستانی که در پست قبلی نظرشان را در مورد این وبلاگ گفتند تشکر می کنم.

باکلاس:

نمی دانم آیا تا به حال وکیل به سنگینی و باکلاسی آقای رحیمی خجسته دیده اید؟ یا نه، به نظر من که خیلی جذاب است، از طرز راه رفتن، تیپ زدن، درس دادن و از همه مهمتر بیانش خیلی خوشم می آید، شهبازی را که می شناسید؟! خیلی سخت از کسی تعریف و تمجید می کند ولی با اینکه بارها  از او تعریف کرده بود هیچ وقت فکرش را نمی کردم اینقدر استاد باشد که بتواند در همان جلسه اول کاری کند که مجبور شوم در همه کلاسهایش شرکت کنم، کلاس هایی مملو از علم و دانش، یادم نمی رود آن روز آنقدر هنرمندانه سیم های مغز من را به هم وصل کرده بود که تا شب احساس می کردم که در سرم پروژکتور روشن کرده اند، حتما این حالت را تجربه کرده اید، چیزی شبیه روشن کردن، گرم شدن و لائی کشیدن، احساس می کنید که دیگر هیچ چیز گنگی در جهان برایتان وجود ندارد، با یک بار توضیح همه چیز را می فهمید، عاشق کتاب و اهلش می شوید، حالت فیلسوفانه ایست که برای امثال من اغلب گذراست ولی در همین حدش را هم  مدیون کسی یا چیزی هستید که یک یا چندین واقعیت علمی یا غیر علمی را در جانتان ریخته و با تار و پود روحتان ممزوج کرده است، امروز هم با اینکه خیلی به ندرت از بحث اصلی خارج می شود با تعریف چند داستان و تجربه جالب از وکالت خود و دوستانش و تذکر یک نکته جالب در مورد اخلاق وکالت که بعید می دانم تا آخر عمر فراموشش کنم یک حال اساسی بهمان داد،( بعله! ما اینطور حال می کنیم) خوش به حال موکلین دکتر رحیمی خجسته حتما در دادگاه هم مثل کلاس ما حجم حجیم مطالب دقیق و موشکافی شده را بر سر قاضی و حریفش فرود می آورد! ما که خیلی با سبک و سیاق ایشان در تبیین مسائل درسی حال می کنیم، دو ساعت ممتد برایمان حرف می زند و خسته نمی شود و نمی شویم، تعریف های دقیق و مثال های گویا و کافی، نمی دانم شاگرد دکتر کاتوزیان بوده است یا نه ولی دکتر شهیدی را می دانم بوده است این خودش سعادت و امتیاز بزرگی است، از دل انگیز ترین جاهای کلاس آقای رحیمی خجسته هم همین جاست یعنی هنگامی که نظرات این دو اسطوره حقوق خصوصی را برایمان مطرح و موشکافی می کند و هر بار نظر یکی را ترجیح می دهد، خیلی حال می دهد، استاد است، باکلاس،با سواد، دکتر، خوش تیپ، محجوب….فقط امیدوارم تا پایان ترم مشکلی پیش نیاید و کما کان بتوانم در کلاس های ایشان شرکت کنم، افتخاریست برای من

بعد التحریر: قبل از پایان ترم سعی می کنم مقایسه ای جامع بین روش درس دادن دکتر شهبازی و دکتر رحیمی خجسته انجام دهم و تقدیم دوستان کنم.

کُمَک!

اکتبر 27, 2009 با Siavash

اصلا فکرش را نمی کردم که این وبلاگ اینقدر موجب درد سر من بشود، درد سر که می گویم یعنی گیجی، پیچ خوردن، چه کنم، چه نکنم،اینجا قبلا  نقش خاصی در زندگی من نداشت نه وقتی برای نوشتن مطالب می گذاشتم و نه روزی چند بار آمار و نظراتش را چک می کردم، خواننده زیادی هم نداشت از همه مهمتر کسی هم من را نمی شناخت، در لاک خودم بودم می رفتم و می آمدم، نه چشمی من را می پائید و نه گوشی منتظر شکستن سکوتم بود،در مجموع با طبعم مخالفتی نداشت، نمی دانم باید از اینکه بعضی از استادهایمان اینجا را می خوانند خوشحال باشم یا ناراحت، وقتی به مطالبی که درباره شان نوشته ام نگاه می کنم حرف عیرمنصفانه یا نسبت ناروائی نمی بینم که به کسی زده باشم اگر از کسی انتقاد کردم خوبی هایش را هم فریاد زدم، حتی خیلی از اتفاقات را بدون نام بردن از کسی بازگو کردم ، به شایعات و مسائل خصوصی آنها هم کاری نداشتم، این چند روزه خاطره ی نمره عجیب و غریبی که معلم زیست سال دوم دبیرستانمان به من داد هم قاطی مسائل دیگر در حال دور زدن است، آن موقع اصلا برایم قابل درک نبود که درسی که مطمئن بودم فقط با ارفاق می توانم ده بگیرم چطور نوزده شدم! اما بعدا، خیلی بعدتر، یاد جلسه آخر کلاس، مسئله این نمره شیرین و غرور آفرین را برایم حل کرد؛ معلم جوانمان از ما خواسته بود هر چیزی راجع به نحوه درس دادنش به ذهنمان می رسد بدون ذکر اسم برایش بنویسیم، من هم هرچه به ذهنم آمد را در مورد شیوه افتضاحی که درس می داد برایش نوشتم حالا از آن برگه فقط مقایسه ای که بین او و معلم ریاضی و شیمی مان کرده بودم یادم می آید، برگه ای که معلممان فهمید مال من است و بابتش آنقدر از من تشکر کرد که از خجالت می خواستم آب شوم و در زمین فرو برم به همین خاطر هم هرچه اصرار کرد بیایم و آن را بلند در کلاس بخوانم قبول نکردم، کاری که در نهایت خودش انجامش داد، این داستان کمی باعث دلخوش کنک من است اما تنها نیست، کنارش هزار داستان متفاوت و متضاد دیگر هم در حال پیچ خوردن در فکر و خیالم هستند، از کنار اساتید که بگذریم با هم کلاسی ها نمی دانم چه کار بکنم، پسرها بعضیشان که من را شناخته اند،افتخار می دهند، می آیند و سوال می کنند و دوست می شویم ولی دخترها فقط نگاه می کنند، حتما هزار جور هم فکر و خیال دخترانه کنار چاشنی بی ادبی به من نسبت می دهند، نمی دانم، نه ! می دانم، همه اش تقصیر خداست که همه چیز را در حال پیچ خوردن آفریده از زمین و زمان گرفته تا حال و روز من! فقط کمی دورش رابیشتر کرده، حتی چند وقتی است عزیزی که غم و شادی من به دستش است هم مخاطب اینجا شده، البته این خوب است ولی دغدغه ام را دوچندان کرده است، عجب بازار مکاره ای در ذهن من به پا شده، نمی دانم چه کار کنم، گیجم، حتی گاهی فکر حذف وبلاگ هم به سرم خطور می کند اما همان لحظه به کامنت های دوستان که فکر می کنم، می گویم آنها را چه کار کنم؟ آیا حق پاک کردن آنها را دارم یا نه؟ از خودم می پرسم؛ اصلا آیا اینجا واقعا ارزشی دارد ؟ می تواند داشته باشد؟ اثر، نتیجه، فایده؟ برای خودم ،تو، شما، دانشگاه؟! نمیدانم، گیجم……کمکم کنید؛ نظری، انتقادی، فحشی، راهکاری، چیزی … باز هم نمی دانم، فقط کمکم کنید.

کمال

اکتبر 26, 2009 با Siavash

صادق هدایت در داستان کوتاه داش آکل از کسانی که به دنبال شخصیت اصلی داستانش افتاده بودند و در مجالس بزم و عرق خوری شرکت می کردند با نام “دوستانی که انگل او شده بودند” نام می برد، ما نیز در فرهنگ کوچه و بازاری حال حاضر به این قبیل آدمها البته با مفهومی گسترده تر نوچه می گوئیم، یادم می آید که دبیرستان که بودم بعضی از دوستان هیئتیمان هم بدشان نمی آمد تازه واردها را دنبال خودشان بکشانند برای خودشانم اصطلاحات جالب و ترفندهای مختلفی داشتند، اول سال مشغول استعداد یابی می شدند و کم کم مستعدهای آنها را جذب می کردند، مجذوب را کفتر و جاذب را کفترباز می نامیدند، البته این اصطلاحات به صورت نسبی به کار برده می شد و ممکن بود کسی در عین حالی که کفترباز قهاری بود خود نیز کفتر خوش استعدادی برای شخص دیگری به حساب بیاید، در بین مردم عادی هم ضرب المثلی که می گوید: “این دغل دوستان  که می بینی/ مگسانند گرد شیرینی” اشاره به این دارد که همیشه عده ای وجود داشته اند که به خاطر ثروت و قدرت خود را به صاحبان زر و زور نزدیک می کردند و در نهایت با زوال صفت شیرینی از آنها جدا می شدند، مدل دیگر این رابطه بین روحانیون و بعضی ازمردم نیز وجود دارد، اما اوج این داستان را در فرهنگ صوفیانه و خانقاه محور عده ای دیگر از مردمان کشورمان شاهد هستیم که رابطه ی مرید و مراد اصل و اساس پیشرفت و وصول به حق است رابطه ای متافیزیکی که مراد را واسطه ی فیض مرید تلقی می کند. در دانشگاه خودمان هم بعضی از دانشجویان را می بینیم که همیشه به دنبال بعضی از اساتید روان هستند،با استاد از در وارد می شوند و چند ساعت بعد از همان در خارج میشوند، راستش من خودم با اینکه هیچ وقت یکی از دو طرف این قبیل رابطه ها قرار نگرفته ام و خود نشانی است که علاقه ای به این کارها ندارم اما نفیا و اثباتا هم نظر خاصی در این مورد ندارم فقط نکته ای که به نظرم می آید این است که هرانسانی ذاتا به دنبال کمال است و هرکس کمال را در چیزی می بیند آنهائی که کمال را در علم و دانش می بینند بعضیشان با راه افتادن دنبال «عالم» سعی می کنند خود را منتسب به او و علومی که در اختیار دارد بکنند در این بین هم حتما از «دانش» و« موقعیت» او استفاده هائی می کنند، عده ای دیگر هم سعی می کنند فقط از «دانش» او قبا و خرقه ای شایسته برای خود بدوزند و به این منظور نیازی به راه افتادن به دنبال استاد احساس نمی کنند البته مخفی نماند که این قشر که من هم یکی از آنها هستم اساتیدی را که واقعا برای کسب دانش و انتقال «کمال» به ما زحمت می کشند و «ظرفیت وجودی» ما را افزایش می دهند شایسته احترام و تکریم  می دانند، به همین خاطر هم آوردن آب و چای و از این قبیل کارها را برای این اساتید بدون شک باعث افتخار خود می دانند.

اندیشیدن

اکتبر 16, 2009 با Siavash

1) استاد: شما چهره تان خیلی آشناست! من قبلا جائی شما را دیده ام؟

دانشجو: بله استاد، من ترم پیش تجارت یک را با شما پاس کردم

استاد: عجب! چطور من شما را به یاد نمی آورم ؟ تجارت یک را چند گرفتی؟

دانشجو:  یک سوال(پنج نمره ای) را غلط نوشتیم ولی شما بهمان هفده دادید!

[ استاد چند لحظه در سکوت و تعجب فرو رفت ]

دانشجو: خوب ولی استاد به نظرم همان سوالی را که غلط نوشته بودم در عوض خوب استدلال کرده بودم

[ با این حرف دانشجو گل از گل استاد شکفت ]

استاد: احسنت، درست است، من به استدلال نمره می دهم، ارزش استدلال شما برای من خیلی بیشتر از جوابی است که برای من می نویسید، من بیشتر نمره را به استدلال شما می دهم، آفرین، به قول معروف: ستایشگر آنم که اندیشیدن را آموخت نه اندیشه را!

2) این دیالوگ یکی از دانشجویان با آقای دکتر بابک مسعودی تفرشی در انتهای اولین جلسه حقوق تجارت دو در ترم جدید بود، طوری که کلاس با این جمله استاد به پایان رسید،” ستایشگر آنم که اندیشیدن را آموخت نه اندیشه را” جمله ی زیبائی که در عین حالی که حقیقت روش تدریس  ایشان را بیان می کند، پاسخی است به تمام انتقاداتی که تک و توک و از گوشه و کنار به ایشان می شود، گیرهائی که به نظرم بیشتر از ناحیه ی ضعف گیرنده است تا فرستنده والا قصد استاد از بحث های اصولی و منطقی جز این که راه و روش استدلال صحیح و بیرون آمدن  پیروزمندانه از درِّه  تعارض و نارسائی قوانین و تغییر و تحولاتی که ممکن است در آینده برای قوانین موضوعه پیش آید نیست، ایشان برای حل مسائل مبهم تمام ابزارهای لازم را در اختیارمان قرار می دهد به کتابهای مختلف استناد می کند و نظریات علمای مختلف حقوق تجارت را مطرح و سپس جراحی می کنند این روش تدریس ایشان است، روشی که بر پایه همان جمله قرار است راه و رسم اندیشیدن را در درسی که موضوع تدریس ایشان است به ما یاد بدهد اما این تمام ویژگیهای آقای تفرشی نبود، احترامی که ایشان برای سوالات دانشجوها قائل هستند و حس مشارکتی که خود در کلاس ایجاد می کنند، یک حالت خاص و منحصر به فرد نیز به کلاسهای ایشان داده است منتها باید دانشجو هم فکر غیبت کردن را از سرش بیرون و شش دنگ حواسش را به استاد جمع کند در غیر اینصورت ممکن است با گم کردن سر نخ مطلب مشکلاتی برای یادگیری مطالب بعدی ایشان داشته باشد، البته شاگردان ایشان می دانند که خیلی هم حواس جمع بودن سر کلاس آقای تفرشی سخت نیست، چون ایشان آنقدر با حرارت و تسلط درس می دهند که دانشجو با مختصر توجهی می تواند در جریان درس قرار گیرد، از ویژگی های دیگرآقای دکتر این است که هیچ تعهدی به میز و صندلی ای که بالای کلاس برای اساتید تعبیه شده است ندارند، هر جا لازم باشد پای تخته می آید، مطالب و نمودارهای پر پیچ و خم ترسیم می کنند، راه می رود و از دستها و بالا و پائین کردن تن صدای گیرای خود برای تفهیم بهتر مطالب استفاده می کنند، گاهی هم آنقدر زیبا و ملموس از استعاره های شاعرانه استفاده می کنند که شنیدن آنها از یک استاد حقوق آن هم تجارت دانشجو را ناخودآگاه به خنده می اندازد، درس را هم که توضیح دادند بلافاصله با قانون و مفاد آن تطبیق می دهند تا مثل بعضی از اساتید که التزامی به متن قانون ندارند و فقط مباحث حقوقی را مطرح می کنند دانشجو را در آینده با مشکل بیگانگی با این کتابها مواجه نسازند، در کل به نظر من ایشان بعد از دکتر شهبازی و با کمی اختلاف از آقای رحیمی خجسته در مکان سوم اساتید خوب این دانشکده که من تا به حال با آنها کلاس داشته ام قرار می گیرند، استاد مودب و دوست داشتنی ای که من همیشه در مقابلش حس احترامی خاضعانه دارم و به خاطر نمی آورم که تا به حال برای تمام شدن کلاسشان برخلاف برخی دیگر از اساتید دچار لحظه شماری شده باشم بلکه اغلب دلم برای ایشان وکلاسهایش تنگ هم می شود، حال با این مقدمات باید فکرش را بکنید که این هفته وقتی وارد کلاس شدم و جوانی را با کت و شلوار و محاسن پرپشت بر مسند ایشان دیدم و خبر دار شدم آقای تفرشی این ترم را دیگر نمی توانند بیایند چه احساس بد وغم انگیزی پیدا کردم.

مشروط

اکتبر 11, 2009 با Siavash

تو واقعا عاشقی، به راه رفتنت نگاه کن عین دیوانه هاست بی جهت تلو تلو میخوری، وقتی بوی او را از نزدیکیها، کلاس، حیاط، فرقی نمی کند برای توهمه جا نزدیک است، استشمام میکنی کور میشوی، من را، دوستانت را، رفقایت را هم دیگر نمیبینی گوشه ای مینشینی و تماشایش می کنی، از فاصله دور با حسرت و لذت به حرفهای او با دوستانش گوش می دهی انگار کنارت نشسته و با تو حرف می زند، گاهی هم غش غش میزنی زیر خنده طوری که هرکس مسیر چشم و دلت را درست تشخیص ندهد یقین می کند دیوانه هستی درست مثل من که اعتقادی به عشق ندارم و هرکس را که از این ادعاهای مسخره کند دیوانه می پندارم حتی تو را که رفیق فابم هستی و چند سال است می شناسم، رودروایسی که نداریم من را که می شناسی هر چند وقت یک بار هم از کیس جدیدم رو نمائی می کنم من اینطورم و اینطور حال می کنم اسمم را هم می توانی هوس باز بگذاری هیچ ترس و واهمه ای از این لقب ندارم، ولی تو مثل من نیستی وقتی او را می بینی دیگر به کس دیگری فکر نمی کنی فقط با او هستی، فکرت، مغزت، قلبت، گنجایش بیش از او را ندارد یک کابین بیشتر نداری، تمام مسیرهایت را طوری برنامه ریزی می کنی که مقابل او سبز شوی یا با او همسفر باشی با اینکه پیشتر از اتوبوس متنفر بودی حالا از وقتی او را دیده ای عاشق اتوبوسهای پیزوری شرکت واحد شدی، از دست تو! ولی خوب من با این دیوانه بازی های تو خیلی حال می کنم خیلی برایم جالب است که آدم تا حدی خل و چل باشد که اول ترم بگذارد او انتخاب واحدش را بکند و سپس با کد و رمز کاربری او که با هزار درد سر و ترفند گیر آورده وارد صفحه او شود و کلاسهایش را یاداشت کند و بعد برای یک کلاس که هنوز ظرفیت داشته و با او برداشته ای اینقدر خوشحال شوی که به  میمنت آن کل دوستانت را به چلوکباب برگ در فرحزاد دعوت کنی من که عمرا از این کارها حتی برای زیدهایم  نمیکنم! جائی هم برای هواخوری برویم ازش یا ازشان دُنگ می گیرم  البته این در غیر روزهائی هست که پدر و مادرم در خانه نیستند و الا ما هم گاهی ولخرج می شویم منتهی باید بیارزد خوب بالاخره باید آدم اهل حساب و کتاب باشد، زندگی باید بگردد، یادم هست که وقتی با هزار واسطه شماره تلفنش را برایت گیر آوردم حاضر بودی سند ماشینت را به عنوان صله به نام من بزنی! من هم چون میدانستم که تو مجنون ادواری هستی و الان عقل و مقل درست و حسابی در سرت نیست و از همه مهمتر دوستم بودی و خودم نیز از این کارها خوشم  می آمد از تو سوء استفاده نکردم و الا بلائی سرت می آوردم که مردم مصر بر سر زلیخای دیوانه آوردند! آره جانم عاشقی این چیزها را هم دارد، باید مواظب خودت باشی، ولی خدایی از حق نگذریم دنبال خوب کسی هستی او اگر چه مثل تو دیوانه نیست و تا توانسته حالت را گرفته ولی آمارش را دارم تا به حال به هیچ کس راه که نداده هیچ، تا توانسته حال گرفته تازه با تو از همه مهربان تر است، سرش هم به کار خودش گرم است در قشنگی و باکلاسیش هم همه اتفاق نظر دارند، اگر بتوانی مخش را بزنی شق القمر بزرگی کرده ای، یک مدتی با هم چرخ میزنید، چند سالی هم نامزد بازی می کنید تا درستان تمام شود بعد هم دارام رام  و ایشاالله مبارک بازی …من هم فعلا با همین که هستم راضی ام، اگرچه گاهی زیادی لوس بازی در می آورد و سطح توقعاتش روز به روز در حال افزایش است ولی خیالی نیست آن دوتای دیگر را که می شناسی، در آب نمک خوابانده ام برای روز مبادا، فعلا خوشیم رفیق، فردا هم که طبق معمول خدا بزرگ است… اما میدانی فقط یک نا خوشی ودغدغه اساسی مثل مگس روی اعصابم راه می رود، آره… باریک الله… این درسهای لعنتی بدجور بیخ خِر من را چسبیده اند این ترم هم اگر مشروط بشیم دیگر کار بیخ پیدا میکند، جان من بیا امسال حضرت عباسی درس بخوانیم، تو یکم دست از دیوانه بازی هایت بردار من هم سعی می کنم کمی آدم شوم، استادا هم غیر دوتاشون بقیه ردیفن ده رو میدن یه تحقیق محقیق هم جور میکنیم دو خط هم معلومات میزنیم تنگش، حلّه، فقط قول بده و پایه باش …

نسل قدیم

اکتبر 1, 2009 با Siavash

من تا به حال هیچ دل خوشی از اساتید سالخورده دانشکده نداشتم حتی با آقای دکتر انصاری هم که حقوق اداری را برداشتم یکی به این علت بود که ایشان رقیب مهمی نداشتند و دوم اینکه اداری، درس مهم و سرنوشت سازی نبود یا حداقل برای من نیست، علت این امر هم مثل روز برای همه روشن است، اساتید مسن خیلی حال و حوصله  کلاس داری و سرو کله زدن با دانشجو را ندارند این اقتضای سن ایشان است دست خودشان هم نیست اغلب هم آدم های متشخص و با سوادی هستند و گاها کتابهایشان در تیراژهای بالا چاپ و در دانشکده های مختلف تدریس می شود با این حال خودشان دیگرعلاقه ای به تدریس این کتابها ندارند دوست دارند بیشتر از گل و بلبل و علاقه مندی های شخصی و خاطراتشان بگویند و ما هم زانو به زانوی ایشان بچسبانیم و گوش تیز کنیم(چه قدر هم که اهل این کارها هستیم ما) خوب به نظر من حیف است که آدم یک ترم و در نهایت چهار سال از از عمرش را صرف کند، بیاید و برود و در نهایت چیز دندانگیری جز نمره و مدرک دستگیرش نشود ولی با همه این اوصاف امروز یکی از بچه های دانشکده یک علت جالب برای درس برداشتن با این اساتید گفت که با جنس دلایل من کمی متفاوت بود آنقدر هم صادقانه و فروتنانه بیان کرد که یک لحظه دلم برای همه ی اساتید پیر دانشکده تنگ شد می گفت؛ “این اساتید نماینده نسلی هستند که رو به فناست، نسل قدیم ایران، اینها اولین دانشجوهای ایران بودند و فضای سنتی دانشگاه ها را درک کرده اند و حالا با کوله باری از تجربه در مقابل ما قرار گرفته اند، ما اگر در طول ترم چند نکته هم از اینان یاد بگیریم کفایت می کند کمبود بار علمی را هم می توان با حضور در کلاسهای دیگر اساتید جبران کرد” نکته صادقانه اش هم همین بود که خودش این کار را می کرد و مخفی نمی کرد که دلیل دیگر خوبی این اساتید نمره ی خوبی است که در کارنامه ات ثبت می کنند.

پ.ن: خیلی دلم می خواست کلاس آقای دکتر قائم مقام فراهانی را هم ببینم

بازارگرمی

سپتامبر 23, 2009 با Siavash

چند نکته ی همینجوری و یادگاری از ترم پیش :

1) آقای شهبازی در اولین حضورش در کلاس خیلی گیرا و جذاب از تمام آنچه باید می گفت؛ گفت و خنداند و انگیزه داد اما مابین این گفتنیها در فحوای کلام، خیلی زیرکانه به چیزی اشاره کرد که نشان می داد او هم مانند باقی اساتید دانشگاه است، البته ممکن است من اشتباه کنم، شاید بگوئید برداشت تو اشتباه بوده حق هم دارید چون وقتی ایشان شماره ی تلفن موسسه حقوقی خود را بهمان تعارف می کرد اصلا حرفی از پول نزد، خیلی هم تاکید کرد که من بابت مشاوره از هیچ کس پول نمیگرم، واقعا هم نمی گیرد او از این جهت برعکس بقیه است برای پول حرص نمی زند اما قطعا از پول هم بدش نمی آید، راستش من از این شماره دادن و تعریف و تمجید از موسسه احساس کردم هدفی غیر از خیرخواهی هم وجود دارد نه اینکه خیرخواهی نیست! این هم هست اما مخلوط است، ناخالصی دارد، البته این اشکال ندارد و من هم اصلا احساس بدی در این مورد نداشتم و ندارم اصولا بازارگرمی کار بدی نیست و قبحی ندارد حتی برای یک استاد دانشگاه، آمار دانشگاه های دیگر هم نشان می دهد هیچ ایرادی در صورت این مسئله وجود ندارد بلکه به علت فراوانی به مرور زمان تبدیل به چیزی به نام عرف هم  شده است! باز دست این استاد محبوب و گرامی درد نکن که به ازای مشاوره پولی دریافت نمی کند و فقط درصورت نیاز به وکیل، شما و آشنای شما را به زیر مجموعه ی خود ارجا می دهد این پاساژ علاءالدینی های نامرد که قبل از طی کردن مایه حاضر به چک کردن موبایل هم نیستند! چشم بسته می گویند چهل هزار تومان خرج دارد!

2) دوستی میگفت اساتیدی که زیاد به کار وکالت مشغول هستند خیلی حال و حوصله و اعصاب درست و حسابی ندارند، مخصوصا روزهائی که دادگاه دارند علی الخصوص تر هنگامی که دادگاه را هم به حریف واگذار می کنند، علت این هم که آقای مقیمی روزی  شاد و سرو حال هستند و روزی اخمو و بدعنق همین است، اما به نظر من دادگاه و پرونده و برد و باخت هیچ گاه نمی تواند ماهیت آدم ها را عوض کند چیزی که در اخلاق آقای مقیمی گاها مشاهده می شد تغییر در ماهیت رفتارهای ایشان بود، من در ذهنم همیشه زمزمه می کردم که آقای مقیمی یک آدم اطفاری به تمام معناست یک روز شاد است یک روز اخمو یک روز به همه حال می دهد و روز دیگر حال همه را می گیرد یک ترم نمره بیست می دهد و ترم بعد به زور ده می شوی  امروز کلاسش هتل است و فردا پادگان! مدل شوخی های مقیمی را که دیده اید گاهی اگر دنگش بگیرد همه ی این شوخی ها را ترک می کند و بالای منبر نقش استاد اخلاق را بازی می کند…جلل خالق حقیقتا تا به حال استاد به این حد اطفاری ندایده ام شاید مهمترین علت محبوبیت ایشان نزد خیلی از دانشجویان دانشکده هم همین  سردی و گرمی نه ببخشید داغی و یخی توأمان آقای مقیمی باشد، کسی چه می داند؟

3) بهترین جای ممکن برای اظهار فضل کلاس آقای دکتر بابک مسعودی تفرشی و بدترین جای ممکن برای اظهار فضل کلاس آقای دکتر محمد حسین شهبازی است، اگر نیاز به تشویق دارید تا می توانید در کلاس آقای تفرشی ابراز وجود کنید و سوالها و ایرادهای قلمبه بپرسید مطمئن باشید ایشان شما را به چشم بر هم نهادنی به عرش اعلی می برند. در مقابل  اگر نیاز به سرکوفت و خودکم بینی دارید  سوالهای قلمبه سلمبه و بیشتر از کوپن از آقای شهبازی بپرسید تا ببینید چطور به همان طرفة العین از عرش بر فرش فرود می آئید این نسخه فوق العاده مجرب است منتهی به علت بی حوصلگی نویسنده و خواننده از ذکر مثالها فاکتور می گیرم.

4) یادمه ترم اول یک مطلبی نوشتم و اونجا گفتم خانم مینا قریب خیلی زن تشریف دارن عطف به ایشون و اون نوشته خانم زیبا صادقی هم خیلی زن تشریف دارن!

پ.ن1: واضح است که این مطالب هیچ کدام نقد جامعی از اساتید به دست کسی نمی دهد، مثلا در مورد آقای مقیمی فقط به جنبه ی اخلاقی ایشان «اشاره ای» داشته ام، قبلا هم در مورد ایشان و جنبه های دیگر شخصیتی استاد مقیمی مطالبی نوشته ام یا اینکه اولین باری است که از جناب دکتر شهبازی ظاهرا انتقادی می کنم، چیزی که باعث شد من این مطلب را با تاخیر پای این نوشته بنویسم کامنت دوست خوبم هورمزد یعقوبی نژاد بود که در آن از آقای مقیمی تعریف کرده بود، هورمزد قبلا در مورد انتقاد من نسبت به دکتر صدیق هم صراحتا مخالفت کرده بود و خیلی جانانه از ایشان تعریف کرده بود قبل تر هم یکی از همکلاسی ها به نام “ناجی” نسبت به انتقاداتی که بچه ها در قسمت کامنت ها به یکی دیگر از اساتید کرده بودند خیلی معترض بود، راست هم می گفت، واقعیت این است که در مورد بعضی از ویژگیهای خوب یا بد اساتید اختلاف فاحشی بین دانشجوها وجود دارد مثلا ممکن است یک ویژگی خاص به نظر من وجه مثبت یک استاد باشد و در نظر دیگری وجه منفی، این طبیعی است، اختلاف سلیقه مسئله ای نیست که بتوان انکارش کرد علاوه بر این یکی از مسائلی که باعث توازن در زندگی اجتماعی انسانها می شود و آن را از یکنواختی و بی مزگی خارج می کند همین تفاوت در اخلاق و سبک و سیاق زندگی مردم است منتها من سعی می کنم اگر در مورد کسی صحبت می کنم و مطلبی درباره اش بازگو میکنم به آنچه که «هست» اشاره کنم و اصلا در مورد خوب بودن یا بد بودن آن حکم نکنم اگرچه گاهی نظر خودم را هم مجبور می شوم بنابر قاعده بگویم ولی نظر من فقط نظر شخصی من است، در مورد آقای مقیمی هم عرض کردم که ایشان با تمام انتقاداتی که بهشان می شود محبوب قشر کثیری از دانشجوها هستند از جمله خود من که قطعا اگر این ترم هم جزای 2را برمی داشتند با ایشان بر می داشتم دوستان دیگرم هم که حتی با «ده» نمره قبولی از ایشان گرفته بودند همین قصد را داشتند، و این نشان از ویژگیهای خوب ایشان در مقام یک استاد دارد، اما این را هم نمی توانیم منکر شویم که تغییر حال ناگهانی آقای مقیمی هم گاهی کار دست بعضی دانشجویان می دهد  تا جائی که بعضی را مجبور به حذف درس می کند… با این حال امکان اشتباه من هست ممکن است خود آقای مقیمی در مورد اخلاقشان یک ضابطه ی مشخص ترسیم کرده باشند که من در طول این دو ترم به چگونگی آنها پی نبرده باشم به همین دلیل بهترین کاری که در اینطور مواقع از دست دوستان بر می آید و جلوی حق کشی را می گیرد بیان کردن نظر شخصی خود در مورد هر مطلبی است که اینجا مورد بحث قرار می گیرد از هورمزد عزیز هم که هم وبلاگ خوبی دارد و هم نظرات متفاوتی می گذارد و از باقی دوستان و حتی کسانی که گهگاهی به اینجا سر می زنند و مطالب را می خوانند صمیمانه قدردانی می کنم

پ.ن2: این هم از کامنت هورمزد؛ اما مقیمی ! حرف ندارد! باور کن. من یک ترم با ایشان درس داشتم( جزای عمومی3) واقعآ عالی بود. جنبه و ا نعطاف بسیار زیادی هم داشتند به طوری که هر چه قدر و در هر سطح که بچه ها شوخی می کردند برای ایشان پذیرفتنی بود و نهایتآ جواب شوخی ها را با شوخی دیگری می دادند. این ترم هم اتفاقآ با آقای مقیمی درس برداشته ام .اصلآ نمی دانم چه طور است که شما با هر کس مشکلی داری بهترین استاد از نظر من است و بر عکس ! مثلآ من با شهبازی اصلآ حال نمی کنم! اما مسعودی تفرشی: خیلی خوب است. هم با سواد است . هم با اخلاق فقط یک عیب بزرگ دارد اینکه امتحاناتش خیلی سخت هستند!