من هیچ نگفتم!

نوامبر 19, 2010

1- ارزشهای اخلاقی و لزوم نهادینه کردن آنها در جوهر و سرشت انسانها یک قاعده کلی و شرط سعادت و پیشرفت تمام جوامع انسانی است اما در بین رشته های دانشگاهی به نظرم نمی آید هیچ رشته ای به اندازه حقوق درگیر این خصیصه باشد، دانشجوی حقوق از ابتدا و مابین نظریات و برداشتهای مختلفی از قانون که هرکدام معیاری است برای تشخیص حق از باطل، خود را ترازوی تشخیص عدالت قرار می دهد و کم کم پیش می رود تا سر منزل قرار گرفتن در پستهایی مثل وکالت و قضاوت که در عمل، خود سنگ محک عیار حق و باطل می شود. پس با توجه به تاثیر فوق العاده و موثر اخلاق در مشاغل حقوقی شاید بی جا نباشد که گهگاهی اساتید دانشگاه، فارق از وظیفه سنگین الگو بودن برای دیگران، کنار درسهای (به ظاهر) خشک، کمی هم به گوشزد کردن صادقانه ی این فضائل به دانشجوهای خود اهتمام ورزند، کاری که در دانشکده مان هم خوشبختانه انجام می شود مثلا و از باب مشت نمونه خروار بعد از فاجعه ی اخلاقی ای که در سعادت آباد اتفاق افتاد، جناب دکتر علیرضا مسعودی خیلی عالی و با آغازی خوب از شعر «برتولد برشت» سعی کردند، نفسی در کالبد معنوی دانشجویان بدمند و انصافا هم خوب این وظیفه را ادا کردند، جوری که حقیقتا مصداق«آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند» بود،…

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود
«برتولد برشت»

2- البته حالا که حرف جنایت میدان کاج پیش آمد این را هم بگویم که به نظر من آن مردمی که نظاره گر و فیلمبردار این تراژدی وحشتناک بودند هرگز نماینده تمام اقشار جامعه نبودند، اخلاق و انسانیت در سرزمین پارسایان هنوز به یغما و نابودی کشیده نشده، این را از ملاکهای فراوانی که می بینم عرض می کنم، نزدیکترین آنها شاید صاحب تصویری باشد به نام غلامرضا زبونی که بین درب نمازخانه خواهران و برادران نصب شده دوست شهیدی که درست یک چهارراه پائین تر از میدان کاج، در بلوار دریا، جان خود را فدای دفاع از شهروندانش در یک دزدی مسلحانه کرد. آن زمان یادم است که دانشجوی سال آخر حسابداری تهران شمال بود و الان به لطف ادغام دانشکده مدیریت و علوم انسانی این سعادت را پیدا کرده ایم که هم دانشکده ای شویم.

3- نزدیک ترین رشته به رشته ما رشته فقه و حقوق است، طوری که مرز خاصی نمی توان بین این دو رشته کشید، درسها از حیث کمیت یکی است و اساتید هر گروه قادر به تدریس در گروه دیگر هستند، از بین اساتید این گروه قبلا فقط با دکتر یاریجان آشنا بودیم، اما اکنون به لطف برگزاری سلسله کلاسهای دادگاه مجازی از سوی انجمن علمی حقوق با جناب دکتر علیزاده که سخنران اصلی جلسه و صاحب اصلی این ایده هستند هم آشنا شدیم که واقعا در کار خود، عالی،مدرن و حاذق هستند،… امیدوارم دانشگاه در آینده بیشتر از اینها از ظرفیت های دو گروه برای رسیدن به اهدافش استفاده کند.

4- برای اینکه حقوق جزا را مباحثه کنیم، بین کتابهای خوبِ حاضر در بازار، کتاب جزای اختصاصی دکتر آقائی نیا و مکان مباحثه را در یک روزی که کلاس نداشتیم در دانشکده سابقمان که تبدیل به واحد جنوب شده بود انتخاب کردیم، این هفته بین ساعتی که برای استراحت بیرون رفیتم یکی از هم بحثها گفت؛ در کلاس رو بروئی دو دختر، کتاب آقائی نیا و قانون مجازات در دستشان است و علی الظاهر در حال مباحثه کردن هستند، رفت سوال کرد و دید درست حدس زده، بعدا من را صدا کرد و به سوالی که برایشان پیش آمده بود جواب دادیم و کلی آمار خوب ازشان در آوردیم که مهمترینش این بود که دکتر آقائی نیا استادشان بلکه عالی ترین استادشان است و شنبه ها بعد از ظهر جزای اختصاصی 1 را درس می دهد.

به جای تبریک

اکتبر 4, 2010

حتی آن سو سو ها هم محقق نشد، نه باغی بود و نه چشمه ای، نیمکت و سایه بانی هم نداشت، پله بود و ترافیک و آفتاب، و باز هم پله، با هزار امید می آییم و با کوله باری از خستگی راهی خانه می شویم، یادش به خیر؛ یک ربع مانده به کلاس از خانه بیرون می زدم و قدم هایم پانزده دقیقه ای من را به دانشگاه می رساندند، وارد دانشگاه که می شدم، حس آشنایی داشتم، همان چند تا درخت لاغر و نیمکتهای رنگ و رو رفته ی پلاستیکی دم در حیاط کوچک دانشکده صفایش به اندازه صفای دل همه بر و بچه های آشنای حقوق  بود، لازم نبود دنبال کسی بگردی، دوستانت را با موبایل پیدا نمی کردی، کافی بود گوشه ی حیاط بایستی و چرخی با چشمانت بزنی تا همه را بیابی، کلاس که تمام می شد چای و نسکافه می خوردیم و دور هم گعده می کردیم، گاهی از علم می گفتیم، گاهی از استاد، گاهی از فلان دختر، وگاهی هم از سیاست و می خندیدیم، بعد از دانشگاه باشگاه می رفتیم، شنا می کردیم و تخم مرغ و آب آلبالو می خوردیم، اوه اوه فرحزاد می رفتند! و حتی قلیون می کشیدیم و با هر پُک مدنی می خواندیم. یک تلویزیون کوچک گوشه ی سلف بود که بعد از ظهرهای فوتبالی قشنگی را برایمان روایت می کرد، تنها مسجد نمی رفتم، موقع نماز همیشه چند نفری بودند که پایه باشند با هم نماز بخوانیم، چه قدر مسجد نزدیک بود، چه آلاچیق های فراوانی اطرافمان بود، انگار درست شده بودند برای قرار و مباحثه، حتی ساندویچ های زاپاتا را هم یک بار بردیم و در آنجا خوردیم، چه قدر چسبید، یک گربه داشتیم که خیلی لوس بود و همش با دخترها بازی می کرد، بعدا گم شد؛ قهر کرد یا پسرهای حسود سربه نیستش کردند را نمی دانم ولی دیگر نبود، دانشگاه به مدرسه شبیه بود ولی همه چیز جور بود، خیلی خودمانی تر بود پله هایش کسی را اذیت نمی کرد بالابری که برای بچه های معلول داشت صادق تر از آسانسورهای زپرتی و زینتی اینجا بود، خیلی خوب بود، ظاهرا هیچ چیز نداشت ولی همه چیز داشت، فقط درس نمی خواندیم صفا هم می کردیم، خوب بود خیلی خوب، پر از خاطره های شیرین، همه راضی بودند همه، حتی بچه های تهران پارس…یادش بخیر… حکیمیه جان؛ ببین نمی خواهم حال تو را بگیرم تو هم روزی باحال می شوی، سرسبز می شوی، حوض آب را می اندازی، دانشجوهایت زیر سایه ی آلاچیق های «تجری من تحتها الانهار» چای می نوشند و گپ و گفت و مباحثه به راه می اندازند ولی حتما آن زمان متعلق به ما نیست، فعلا برای من نچسبی، سردی، حال نمی دهی، بیشتر تحملت می کنم، چیزی باقی نمانده تو هم من را تحمل کن، فقط دو ترم دیگر،… تمام می شود.

پ.ن1: سال جدید تحصیلی را به همه دوستان عزیز تبریک عرض می کنم

پ.ن2: بچه های انجمن یک وبلاگ به راه انداخته اند و اسم من را به عنوان عضو در آن درج کرده اند، واقعیت این است که من به درخواست چند نفر از اعضای آن در جلسه شان شرکت کردم و وارد انجمن شدم و تمام سعیم را هم برای کمک کردن به آنها انجام می دهم ولی چون در انتخابات کاندید نبودم طبیعتا عضو رسمی انجمن هم نیستم. این هم از آدرس وبلاگ انجمن: http://tehranlaw.blogfa.com

یک نکته، یک کامنت + عکسهای حکیمیه

سپتامبر 5, 2010

1-) قبل از اینکه یادم برود یک نکته را به دانشجویان دکتر شهبازی یادآوری کنم که مثل ترم پیش نشود، ترم پیش دکتر دو کلاس اصول فقه را پشت سر هم برداشته بود تا در صورت موافقت بچه ها دو کلاس را یکی کند و حجم مطالب درسی را دو برابر معمول کند، طبیعتا هیچ کس مخالف این کار نبود ولی چند نفر از دانشجوها به علت آنکه ساعت بعد کلاسی داشتند که استادشان حاضر نبود آنها را در یک کلاس مشابه که روز دیگری تشکیل می شد قبول کند و حاضری بزند به مشکل برخوردند که خدا را شکر بعد از چند جلسه مشکل اینها هم حل شد. حالا این ترم هم دکتر شهبازی لطف کردند و منت نهادند و قرار بر این شد که همین منوال را با مدنی 6 هم پی بگیرند تا مطالب بیشتری از مهمترین مدنی دوره ی کارشناسی را درس بدهند، فقط روزهای آخر امتحانات گفتند که به بچه ها بگوئیم که حواسشان را جمع کنند و درخلال این دو تایم کلاس دیگری بر ندارند و من هم  امتثال امر کردم. علاوه بر این یکی از دوستان که با دکتر رحیمی خجسته صحبت کرده بود می گفت احتمالا ایشان هم اگر دانشجوها همکاری کنند مدنی 6 را به همین روش درس می دهند، پس اگر دیدید که دو کلاس دکتر خجسته هم پشت سر هم قرار دارد حتما نکته فوق را رعایت کنید تا این ترم را که در «کمرکش» مهمترین درس دوره کارشناسی یعنی مدنی هستیم را با موفقیت بگذرانیم.

2-)الان همه حرفها از حکیمیه است و نمی توان به بهانه ی تکراری بودن حرفی از آن به میان نیاورد، روزی نیست که سیستم آمارگیری وبلاگ از کسانی که اسم حکیمیه را سرچ می کنند و وارد اینجا می شوند آماری ندهد، حکیمیه فعلا دغدغه اصلی همه است. امروز یکی از دوستان به اسم مهدی توکلی که ظاهرا در جریان کامل پردیس دانشگاهی تهران شمال قرار دارد و من احتمال می دهم که از کارمندان دانشگاه آزاد باشد کامنتی در پست انتقادی سایت حکیمیه که هفت ماه پیش نوشته بودم گذاشته بود که به علت مطالب واقعا خوبی که ارائه کرده بود عین کامنت ایشان را اینجا می آورم :

با سلام خدمت همه دوستان دانشجو من خودم ساکن حکیمیه هستم ، میخواستم راجب حکیمیه و پردیس واحد تهران شمال که با تکمیل اولین ساختمان و انتقال چند دانشکده برای سال تحصیلی 1389_1390 شروع به کار کرده است توضیحاتی بیان کنم . در اواخر دهه 70 قرار بود زمین کنونی دانشگاه در حکیمیه به دانشگا آزاد واحد تهران جنوب اختصاص یابد ، که بعد از کش و قوص موضوع راکد ماند ، ولی خرید زمین که قبلا کاربری کشاورزی داشته توسط سازمان مرکزی دانشگاه آزاد در دستور کار داشت . موضوع علنی نشد ، تا از اواخر سال 1385 کارهای نقشه برداری و از سال 1386 و اون سرمای شدید کار ساخت و ساز را دانشگاه آزاد واحد تهران شمال شروع کردند و از سوله بالای پردیس حکیمیه شروع شد ، و در مردادماه امسال اولین ساختمان از 3 ساختمان در حال ساخت ، آماده و تکمیل و به بهره برداری رسیده است .
موضوع گذاشتن سرویس برای چند نوبت در روز از دانشکده به یکی از میدانهای مرکز یا شمال شهر و مسیر بالعکس را بطور جد پیگیری کنید.
منطقه تهرانپارس که حکیمیه هم در آن قرار دارد به غیر از محله خاک سفید ، دارای مردمی با فرهنگ و سطح تحصیلی بالا هستند .
و همچنین دانشگاه آب و برق شهید عباسپور ، البته قسمت آخر دانشگاه که خوابگاه است روبروی پردیس حکیمیه است .
خوابگاه کارشناسی و کارشناسی ارشد دانشگاه علم و صنعت ایران هم در حکیمیه خیابان نشوه 15 متری مقدس قرار دارد .
دانشگاه تربیت دبیر شهید چمران در انتهای بلوار بهار حکیمیه قرار دارد .
دانشکده سلامت و بهداشت کار دانشگاه شهید بهشتی هم از دهه هفتاد در فاز اول حکیمیه واقع است .
دانشگاه امام حسین ( دانشکده افسری ، و دانشگاه جامع امام حسین (تحصیلات تکمیلی ) در حکیمیه ضلع شمال اتوبان بابایی واقع است .

خطوط اتوبوس موجود
1- خط میدان نوبنیاد(پایانه شهید دستواره) – حکیمیه بلیط 4 تایی
2- خط پایانه علم و صنعت( جنب ایستگاه متروی علم و صنعت ) – حکیمیه
3- پایانه علم و صنعت – دانشگاه امام حسین

وجود دارد میتوانید استفاده کنید از پایانه شهید دستواره در میدان نوبنیاد برای تجریش ، هفت تیر ، متروی حقانی اتوبوس است .
اونایی هم که مسیرشون غرب است برای اینکه تو ترافیک صدر نیافتند می تونند از مسیر اتوبان همت اتوبان امام علی(ع) شمال ، اتوبان بابایی و حکیمیه استفاده کنند .
اتوبان بابایی ترافیک ندارد فقط صبح ها اول ورودی امام علی و شهید صیاد شیرازی یکم ترافیک میشه .

میتونید ایمیل من را نمایش دهید تا اگر سوال بیشتری کسی داشت ، در حد معلومات راهنمایی یشان کنم
با امید موفقیت شما دوستان در مقاطع بالاتر در پناه حق

اگر بین کلاساتون وقت خالی داشتید و وسیله داشتید یا با اتوبوس های دانشگاه امام حسین پایانه علم و صنعت برید فرهنگسرای اشراق و از محیط اونجا استفاده کنید، زمین فرهنگسرا مربوط به داماد ناصردین شاه بوده ،
خود حکیمیه هم در فاز یک خانه فرهنگ دارد
و زمین های حکیمیه هم مر بوط به حکیم الملک لواسانی در زمان ناصردین شاه بوده است ، که از تاسی نام او به حکیمیه معروف شد . و زمین های قسمت شرقی حکیمیه مربوط به سازمان هوا و فضا (گروه صنایع شهید همت – مکانیک موشک ) وزارت دفاع است

اگر از این محیط ها خوشتون نیومد و ماشین زیر پا داشتید و ساعت خالی هم زیاد می تونید سری به لواسان بزنید هم از جاده تلو می تونید و هم از جاده لشگرگ در اتوبان بابایی ، و از شلوغی شهر ساعاتی را در آرامش خیال سر کنید .
نزدیکتر پارک سرخه حصار است البته باید بیافتید توی اتوبان شهید یاسینی

در حکیمیه دو تا پمپ بنزین و فروشگاه شهر وند قرار دارد .

فراموش کردم
دانشکده هوا فضا دانشگاه صنعتی خواجه نصیر هم بعد از پردیس دانشگاه در منطقه وفادار شرقی دوراهی رهبر پشت سازمان گوشت واقع است ، البته چند سال است که دانشکده هوا و فضا شده است اسم فبلی دانشکده مکانیک بود ، که دانشکده مکانیک به جای دیگری منتقل شد .

3-)هفته پیش با چند تا از دوستان سری به حکیمیه زدیم ، چون روز بعد از آخرین امتحان ترم تابستانی و آخرین حضورمان در دانشکده علوم انسانی بود، مصطفی دوربین هم با خودش آورده بود به همین جهت عکس های زیادی از حکیمیه گرفتیم که چند تایی از آنها را که امروز برایم ایمیل کرد روی وبلاگ قرار می دهم… برای دیدن تصاویر در اندازه بزرگتر روی آنها کلیک بفرمایید

پارکینگ ورزشگاهتصویر فوق از پارکینگ ورزشگاه دانشکده است، ملاحظه می کنید که چه عتیقه هایی در آنجا یافت می شود، به نظرم می رسد که رئیس جدید دانشکده قرار است انواع سرگرمی ها را برای اوقات فراقت دانشجویان فراهم بیاورد، فکر کنم این ماشین اماره خوبی بر این ادعا باشه.

دورنمایی از دانشکده و حیاط جلوی آن

اینجا حیاط دانشکده است، این تراکتور هم احتمالا با نفوذ آذری زبانهای تبریزی دانشگاه آزاد در این محیط نصب شده! یاساشین آذربایجان، یاساشین تراختور

این شنها احتمالا برای این است که دانشجوها احساس کنند بر کرانه ی دریایی مواج درس می خوانند و با شن بازی در حیاط، تا می توانند از خودشان احساس در کنند

پرونده ها، اطلاعات و اسباب و اساسیه فلک زده دانشکده قبل از چیده شدن

اینجا زیر زمین دانشکده است، اتاق امور دانشجوئی و سایر امور اداری زین پس این مدلی خواهد شد.

اگر چه با بی سلیقگی بعضی مسئولین بعضی کمدها میزها و صندلی های کهنه به دانشکده نو منتقل شده بود ولی اغلب اقلامی که در دید عموم بود، نو و دست اول بودند.

به شما پیشنهاد می کنم حداقل تا یک ماه اول شروع به کار دانشکده پنج طبقه را بکوبید و بالا و پایین بروید ولی طرف آسانسورها نروید که متاسفانه خطر سقوط آزاد در کمین شماست!

کلاس های دانشکده واقعا «مُسکِت» هر منقدی هستند، کاملا مدرن، زیبا، مجهز و با نور خوب هستند، ضمنا این سایه ای که کنار جا استادی قرار گرفته قبل از فتوشاپیزاسیون تصویری بود متعلق به اینجانب

این هم از دید پنجره های دوجداره ی  کلاس درس ، واقعا تماشائیست!

فضای پشت بام دانشکده، با این منبع های عظیم الجثه دغدغه آب دانشجوها و اساتید محترم حل شده تلقی می شود، حالا بروید فکر نان باشید.

حالا هی بگید اطراف دانشکده هیچ چیز برای خوردن پیدا نمی شود، این انگورهای تر و تازه دقیقا کنار درب دانشکده در معرض فروش قرار گرفته!

از این به بعد به جای اینکه چهار هزار تومان پول بدهید برای اژدر زاپاتا، بین کلاس ها دنگی دویست تومان می گذارید وهندوانه تناول می فرمائید، دور هم صفایش هم بیشتر است!

مباحثه

اوت 12, 2010

این دو هفته اخیر از طرف دو کانون حقوقیِ در شرف تاسیس دعوت به همکاری شده بودم، یکی از آنها زیرمجموعه ی شهرداری و دیگری که امروز اولین جلسه آن بود جمعی بود که به همت یکی از دانشجوهای دانشکده تشکیل شده بود، با جمع بندی ای که از فعالیت ، اهداف و پتانسیل این دو کانون تا به حال کرده ام چیز دندانگیری که ارزش وقت گذاشتن داشته باشد به دست نیاوردم اما یک نکته که از بین حرفها و اهداف بانیان این دو گروه علمی به دست آورده ام این بود که دغدغه اصلی آنها اجرای طرحی بود به نام «مباحثه»، تا جایی که این کانون اخیر که قرار بود صرفا از جمع کوچکی از پسرهای دانشگاه تشکیل شود و من هنوز جواب رد به حضور در جمعشان نداده ام مباحثه ی علمی را به عنوان هدف اصلی کانون در نظر گرفته بودند، حتی از 2دانشجوی شهید بهشتی که تجربه ای در تشکیل کانون علمی حقوقی  داشتند و دعوت شده بودند تا تجربیاتشان را در اختیار ما قرار دهند نیز بر می آمد که آنجا هم مهمترین کارشان همین مباحثه است، مباحثه ای که ما 2ترم است تشکیل داده ایم و با توجه به تعریف اینها خیلی هدفمند و منظم تر از آنها پیش می رویم! همین ترم پیش 3گروه مباحثه در دانشکده فعالیت می کرد که یکی از آنها ما بودیم و 2گروه دیگر زیر نظر و با تشویق دکتر شهبازی کتاب اعمال حقوقی و نظم دکتر کاتوزیان را به بحث و تبادل نظر گذاشته بودند، که گروه ما با یکی از اینها این ترم و در گرمای تابستان ادغام شد و ادامه یافت، اگر یک سرچی در اینترنت با موضوع مباحثه انجام دهید متوجه می شوید که مباحثه همین کاری است که ما انجام دادیم، چند نفر دانشجوی هم سطح دور هم جمع شدیم و با توجه به هدفی که در ادامه ی تحصیل داشتیم موضوعات مدنی را با کتابها ی مرجع و جزواتی که از اساتید خود یاداشت کرده بودیم به بحث گذاشتیم، این مباحثه است، مباحثه نیاز به کانون و مجوز و تشکیلات و کذا و کذا ندارد، یک نگاهی اگر به خواستگاه اصلی آن بیندازیم می بینیم که رمز موفقیت طلاب هم همین بوده است دو یا سه نفر ابتدای سال دور هم جمع می شدند و درس ها را همان روز یا فردای تدریس استاد به بحث و تبادل نظر می گذاشتند، یک یا دو گروه هم تشکیل نمی شده، مباحثه جزوی از مقررات و آداب تعلیم و تعلم بوده و ظاهرا هنوز هم هست به همین خاطر اگر بعد از ظهرها سری به حوزه های علمیه یا حرم حضرت معصومه بزنید می بینید که فضا مملو است از گروه هایی که کپه کپه نشسته اند و با کتابی در دست بلند بلند با هم بحث و جدل می کنند. ببینید الان دو تا از اساتید خوب دانشکده یعنی دکتر شهبازی و دکتر سرخوش قویا دانشجوها را به مباحثه دعوت و تشویق می کنند، به نظر خودم هم می آید که وقتی چند نفر دانشجو که هر کدام معلوماتی در یک زمینه دارند و دور هم جمع می شوند تشکیل یک استاد حقوق جامع الاطراف را می دهند که عالم است به تمام نظرات و مباحث گوناگون حقوقی و بنا دارد با این مغز متفکری که تشکیل داده است تمام مراتب علم اعم از تصور و تصدیق را بگذراند تا به یک نتیجه ی منتج ومنطقی دست پیدا کند، پس در ارزش مباحثه هیچ شکی نمی توان به دل راه داد، حالا فرض کنید که در دانشگاه خودمان هم همین گروها به همان سادگی و با جمع های حداقل دو نفره و حداکثر چهار یا پنج نفره با موضوعات مختلف اعم از جزا، مدنی، دادرسی،بین الملل، متون فقه و حتی اصول فقه که ما ترم پیش تشکیل دادیم، به راحتی و بدون وجود تکلفاتی مثل تشریفات کانون و غیره و با همان سادگی ای که طلبه ها در حوزه ها گرد هم جمع می شوند به وجود می آمد. چه جو منحصر به فرد و جالبی در دانشگاه به وجود می آمد! چه نتیجه ای می داد، چه قدر استاد به وجود می آمد و چه تجربه ای می شد از کار علمی و تدریس و تمرین قانع کردن دوستانمان در بحث های علمی و غیر علمی… قبل از ما نمی دانم کسان دیگری هم در این دانشکده بوده اند که از این بحث ها راه انداخته باشند یا خیر اما امیدوارم بعد از ما این روش فوق العاده، سنتی و مدرن به یک رویه ی عادی و معمولی در این دانشکده و دیگر دانشکده های حقوق تبدیل شود و اسبابی شود برای  ارتقای سطح علمی تمام اعضای دانشکده و پیشرفت و موفقیت آنها در آینده ای نزدیک…

لاطائلات

ژوئیه 17, 2010

يکي از خصوصيات کلاس آقاي علي آبادي ميدان دادن به سوالات دانشجوها به جهت سوالاتي بود که خود ايشان از بچه ها مي پرسيد، روش ايشان در تدريس به خصوص در جلسات ابتدائي اينطور است که قبل از تدريس يک مطلب آن را از تک تک  دانشجوها مي پرسد، در طرح سوالات هم برايشان فرقي نمي کند که آن مطلب مربوط به درسي است که دانشجوها گذرانده اند يا خواهند گذراند و يا مطلبي بديهي مثل تعريف خواستگاري است يا بحثي علمي مثل اسقاط  شرط، اما فارق از خوب يا بد بودن و مزيت ها و ايرادات آن، اين روش باعث شد من با دو دانشجو جالب آشنا شوم که قبلا نمونه اي از آنها را در جامعه نديده بودم، از اشاره کردن به يک مورد به دليل مسائل امنيتي مي گذرم  ولي مورد دوم را اقرار مي کنم با تمام سعي و تلاشي که کردم نتوانستم بشناسم، من هنوز نفهميدم آن خزعبلات و نظريات تخيلي آن دانشجو که در تعريف عرفي خواستگاري مي گفت که تشکيل شده از خواست + گاري و چون قديم  داماد با گاري به محضر عروس تشريف فرما مي شده اين اسم را بر آن نهاده اند و ربطش مي داد به حالا ويا  اينکه اصرار داشت  مهريه وجهي است که داماد مي پردازد تا دختر را از پدر و مادر او خريداري کند! و قس علي هذا لاطائلاتي که در کشکول هيچ عوامي پيدا نمي شود چه رسد به يک دانشجوي حقوق، از روي شوخي بود يا جدي، کار تنها يک يا دو جلسه اش هم نبود هر جلسه ميانگين دو بار از اين افاضات داشت و اهل کوتاه آمدن هم نبود، خوب طبيعتا جالبناک و ذخيره اي بود به صندوق تجربياتمان از اين دانشکده.

پ.ن:سوالاتي که دانشجوها در کلاس مطرح مي کنند اگر چيزي باشد که جواب آن  گره اي را از سر موضوعي باز کند و به درد خود و ديگران بخورد خيلي خوب است و نه تنها سائل را از اين حيث شايسته ي تقدير قرار مي دهد بلکه باعث ارتقاي وجهه ي  او نزد استاد و ديگر دانشجوها مي گردد، برعکس سوالات و نظريات تخيلي و بي ربط و از همه بدتر اصرار بر آنها يعني همان زبان نفهمي خودمان و گاهي درگيري احمقانه با استاد، به شدت از وجهه ي منطقي دانشجو نزد استاد و ديگران مي کاهد.

فتوحات

ژوئیه 6, 2010

1-اصلا خوشم نمی آید  سوالی از یک نفر بپرسم که می دانم بلد نیست، اصولا کار درستی نیست ولی امروز بعد از آخرین امتحانی که دادم بدم نیامد شاخ این دوستمان که هی بیست هایش را به رخ می کشید بشکنم، البته قصد به رخ کشیدن نداشت ولی  با این حال توی چشمهایش می خواندم که چه لذتی می برد از اینکه داستان فتوحاتش را با این حرارت دارد برای من تعریف می کند، در واقع زیاده روی او من را به صرافت برای این کار انداخت. یک جوری سوال کردم که نفهمد در حال امتحان کردنش هستم سوالم هم مربوط به مدنی 3 و منبعی بود که مطالعه کرده بود(نه مدنی شش و هفت)، استادمان هم یکی بود، خوب طبیعتا با این همه ادعا دستپاچه شد و به تت و پت کردن افتاد، حالا نوبت من بود که لذت ببرم، مرحله به مرحله کمکش کردم، با این حال باز هم قادر به نتیجه گیری درست نبود. بعدا خودش اعتراف کرد که نمره ملاک سواد نیست و… از این قبیل حرفای متنبهانه، در آخر هم با هم مسیری را طی کردیم و بیشتر از قبل دوست شدیم.

2-امتحانها هم تمام شد، خسته نباشید.

3- ظاهرا رفتن به حکیمیه حتمی شده، همه هم آمدنی شده اند، فارق از انتقادات و بحث هایی که پیرامون انتقال مکان دانشکده مطرح است، تحصیل در یک ساختمان نوساز با دیوارهای تمیز و صندلی های نو، توالت های سیفون دار؛ حیاط بزرگ و دیدن کلی دانشجوی جدید از دانشکده های دیگر هم می تواند تجربه ای جالب و دیدنی باشد، گوارای وجودتان.

4-اینجا رفع ف.ی.ل.ت.ر شد و برگشتیم، آنجا را هم یدکی و برای روز مبادا حفظ کرده ایم، احیانا اگر آی دی(tehranlaw) من را هم اد کنید برای آن روز به دردتان می خورد. در فیس بوک هم در خدمت چهل پنجاه تائی از دوستان هستیم.

5-کم نوشتم ولی برای خارج کردن اینجا از حکم وبلاگهای متروکه همین هم غنیمت است، بعدا بیشتر می نویسم.

تل گرافی

مه 21, 2010

مصاحبه پیچانده شد، امتحانها خیلی نزدیک است، انگیزه نوشتن ندارم.

مصاحبه

مه 4, 2010

نظر من این بود که شرط فاسخ انفساخ است، البته نظر نبود جائی خوانده بودم ولی نمی دانستم کجا، اما هیچ کدام از بچه ها با نظر من موافق نبودند، خانه که آمدم در اینترنت سرچ کردم و دیدم«اینجا»نظر من را تایید کرده، استدلالش هم به نظرم منطقی بود با این حال دوستان هم بحث، راضی به باخت نشدند و فرهاد رفت و از دکتر خجسته سوال کرد، حالا دقیق نمی توانم نقل قول کنم ولی ظاهرا نظر ایشان این بود که با شرط فاسخ عقد فسخ می شود واین شرط در واقع نوعی فسخ معلق است، نمی دانید فرهاد چه حالی می کرد از اینکه نظر من رد شده بود  و برده بود و این حرفا، خوب اینجا معلوم است دیگر، من هرجا لازم ببینم نظر شیخ و آخوند را هم رد می کنم دکتر خجسته که روی سر ما جا دارد، قبول نکردم  و قرار شد برویم سراغ دکتر شهبازی، و از ایشان سوال کنیم، اتفاقا امروز با دکتر، اصول داشتیم، غیر از این، یک سوال دیگر هم داشتم، فرهاد جلوتر پرسیده بود و دکتر گفته بود نه فسخ است نه انفساخ ولی نگفته بود بلاخره چیست؟!، در راهرو که ایشان را دیدم گفتم؛ چرا نمی شود عقدی که بوسیله شرط فاسخ منحل می شود را بگوییم منفسخ شده؟ قبل از اینکه جواب بدهد سوال کرد این کیه؟! فامیلم را که گفتم، گفت آهان سیاوش! بعد از خوش و بش بدون هیچ توضیحی گفت؛ شرط فاسخ، اقاله معلق است! همین، و فهمیدن علت آن را به خودمان واگذار کرد، تا الان که ایرادی به نظرمان نرسیده …، حالا توضیحش بماند، بیشتر از این، هدف این پست نیست فقط این را بگویم که بعد از سالیان دراز، هنوز بین علما اختلافات شدید است چنانچه سه نظر فوق شاهد این مدعی است و نکته حدیث «اختلاف امتی رحمه» هم اینجا روشن می شود، حال کردید که چگونه این رحمت واسعه ی الهی فعلا و تا اینجا همه مان را از باخت نجات داده است؟!

 راستش سوال دیگری که از دکتر داشتم برمی گشت به یک ایده درباره این وبلاگ، می خواستم هر چند وقت یک بار با اساتید مصاحبه کنم، آن هم به شیوه دانشجویی و با کمک شما، این را هم با دکتر در میان گذاشتم، بعد از چندتا تیکه کلفت که نثار فرمود گفت خوب است و راضی به مصاحبه شد. حالا چون قرار بر این است که این کار را با کمک دانشجویان دانشکده و شاگردان استاد انجام بدهیم، هر کس سوالی از ایشان دارد اینجا مطرح کند تا پس از جمع آوری و طبقه بندی از ایشان بپرسیم، ایده خوبی است، نه؟ پس بسم الله، کمک کنید تا اولین مصاحبه این وبلاگ بی تجربه تبدیل به یک مصاحبه عالی، خواندنی و ماندگار شود.

پ.ن: یکی از دوستان وبلاگ نویس به اسم علیرضا رنجبر مطلب خوبی در مورد دکتر شهبازی نوشته، پیشنهاد می کنم دوستانی که به هر دلیلی شناخت کاملی از ایشان ندارند روی لینک روبرو کلیک کنند و آن را مطالعه کنند (عکس جالبی هم دارد) بعدا اگر سوالی برایش پیش آمد حتما ما را هم در جریان بگذارد: « جناب نابغه »

پیکاسو

آوریل 26, 2010

استاد با کمی تاخیر که آمد همه دانشجوها از گوشه و کنار به دنبال استاد روانه کلاس شدند، این داستان نیست، من هم قاطی بقیه بودم که یکهو در ازدحام لحظه ای جمعیت، نمی دانم چطور شد که یکی از دخترها زانوهایش لغزید و با سر خورد زمین، صدایی که از تلاقی جمجمه و سنگ بلند شد آنقدر بلند و برای من جانخراش بود که وقتی علی پرسید چرا در حال آمدن به کلاس برگشتی گفتم؛ حالم بد شد و نمی توانستم به آن صحنه نگاه کنم، خیلی بد خورد زمین، ندیده بودم کسی اینطور با کله در سنگ فرش فرو برود، او را نمی شناختم،  ورودی هشتاد و هشت بود و من مهمان خودخوانده ی کلاسشان بودم، بعد استاد که به قول خودش در «جا استادی» قرار گرفت، یک داستان از زمین خوردن یکی از هم کلاسی های قدیمش تعریف کرد، داستان آنقدر جالب و خنده آور بود که تا همین الان خاطره زمین خوردن آن دختر را از یادم برده بودم، آخی…

دیروز قبل از اینکه اتفاق بالا پیش بیاید یعنی زمانی که در کلاس، منتظر استاد بودم نه در راهرو، این دوستی که کنارم نشسته بود، علی نه، دوست اون  وری؛ یکی از دختر ها را نشانم داد، گفت اینو می بینی؟! سر فلان کلاس اغلب دیر می آید، چند دفعه ای هم که دیر آمده از شانس بد یا شاید خوبش، همه صندلی ها اشغال بوده، حالا به نظرت خوبه چه کار کرده باشه؟! من خودم در این حالت اگر کلاس ارزش داشته باشد می روم یک صندلی جور می کنم و می آورم، اولین بار هم ترم 2 برای کلاس مدنی دکتر شهبازی این کار را کردم، تا به حال هم ندیده بودم کسی این کار را انجام دهد، اما بعدا دیدم که این کار معمول است، گفتم؛ چه کار میکنه؟ گفت؛ میره بیرون و با یه پسری که نمیدونم رانندشه؟! چیه!؟ داخل کلاس میشه، پسره صندلی رو دستش میگیره و دختر با انگشت اشاره میکنه؛«اینجا» تصور کنید! حالا اگه پسره دقیقا جای درستی صندلی را زمین نزاره، میگه نه، و دوباره جدی تر از قبل با انگشت به مکان دقیق اشاره میکنه؛ و با لحنی قاطع میگه؛ نه، «اینجا»!  پسره مجبور میشه دوباره جای صندلی رو عوض کنه و بعد از حضرت علـّیه رخصت بگیرد  و از کلاس خارج  شود!… کف کردم!… دوباره با حیرت به چهره مغرور و نچسب دختر نگاه کردم.

قبلا به احمد گفته بودم می خواهم یک طرحی از بعضی اساتید بکشی تا بگذارم روی  وبلاگ، قبول کرده بود  ولی من هنوز هیچ عکسی از این استادها پیدا نکرده ام  تا به او بدهم  و او از رویش نقاشی بکشد، با این حال فکر کنم دیگر مشکل حل شده چون قبلا که سر کلاسها نقاشی می کشید ردیف های عقب، طوری می نشست که استاد او را نبیند، اما دیروزدر اقدامی  شجاعانه ردیف اول، روبه روی استاد نشسته بود و سر در کار خود مشغول طراحی بود، استاد هم جز یک باری که تلویحا یک تیکه معمولی و توأم با لبخند، نثار پیکاسوی دانشکده کرد چیزی به او نگفت، خوب  خوشبختانه با این پیشرفت احمد، دیگر نیازی به عکس و تصویر نیست، این بار که احمد را ببینم از او می خواهم که لطف کند و بیاید ردیف جلوی کلاس بنشیند و از روی مدل حی و حاضر، چهره ی اساتید مورد نظر نقاشی کند.

ای کاش

آوریل 16, 2010

می خواهم در این پست به سبک تدریس دکتر سرخوش انتقاد کنم! ایرادم هم شخصی نیست، زیرا خودم نه اینکه مشکلی با این روش ندارم بلکه دقایقی که ایشان ریز در مسائل فقهی و اصولی می شوند لذت هم می برم، البته غیر از من هم کسانی هستند که گیج نمی شوند و از ابتدا تا انتها سراپا گوش هستند و نکات و مطالبی که ایشان محققانه برایمان بیان می کنند را به بند قلم و دفتر می کشند ولی نمی شناسم کسی را که تا پایان ترم و قبل از کنکور به فکر خواندن مطالب فراوان باقی مانده از کتاب لمعه شهید اول باشد، مباحثی که با  سبک ایشان هیچ بنی بشری حتی اگر قصد آن را هم داشته باشد، نمی تواند در شانزده جلسه آنها را به اتمام برساند! میدانید به نظر من حتی فقها هم با این روش فقه نمی گویند حتی در دروس خارج فقه! گمانم آقای ولایی می گفت؛ یک دوره درس خارج فقه ده سال به طول می انجامد، در کنارش هم خارج اصول می گویند یعنی آن را قاطی فقه نمی کنند! فقط به آن استناد می کنند چون در غیر اینصورت احتمالا ده سال تبدیل به بیست سال می شد و حتما همه قبول دارید که بیست سال یک عمر است! چنانچه ده سال هم! خوب حالا وقتی استاد سرخوش برای وارد کردن یک انتقاد به علامه حلی و شهید ثانی و به منظور تفهیم متن «شرح لمعه» و قطعا از روی دلسوزی و احساس تکلیف یک جلسه و سی دقیقه از وقت محدود خود را به بیان «اصول عملیه» می پردازند تا آخر را بروید که ما تا پایان این ترم چه مقدار از لمعه را قرار است بخوانیم، البته در اصل ایشان می خواستند بگوید چرا روایتی ضعیف مجرای رجوع علامه حلی به اصالت البرائه شده  و واقعا در حد تیم ملی یا حتی دسته برتر لیگ حرفه ای اسپانیا موسوم به لالیگا کولاک کردند ولی خوب در دانشگاه اصلی داریم به نام «اصالة النمره» نمره اصل است، دانشجو متکی به نمره است! و از آنجائی که بی انصافی محض است استاد از چیزهائی که درس نداده امتحان بگیرد و الحمدلله اساتید از جمله جناب دکتر سرخوش هم همین رویه را اعمال می کنند، دانشجو هم هچ گاه به خود زحمت نمی دهد مطالبی را که برای امتحان لازم نیست و استاد درس نداده «خودش» مطالعه کند و یاد بگیرد، حتی طرح مباحثه هم جواب نمی دهد! نهایتا دو یا سه بار بچه ها دور هم جمع می شوند و چند صفحه از کتاب تبصرة المتعلمین را می خوانند و فهمیده یا نفهمیده رد می شوند و میروند، این نهایت داستان است، واقعیت است! تازه اگر هم کسی واقعا مشتاق مباحثه باشد این ترتیبی که استاد بر اساس صفحات مشخص کرده تمام انگیزه هایش را می کشد، ممکن است کسی فقط یک ترم با ایشان کلاس داشته باشد حالا مجبور است مطالبی را بخواند که نه مقدماتش را می داند و نه مؤخراتش را قرار است بداند! باز اگر قرار بود همین مباحثی که استاد درس می دهد را مباحثه کنیم چنانچه رویه معمول و متداول هم همین است اندکی انگیزه در بچه ها به وجود می آمد ولی متاسفانه اینطور هم نیست،…، خوب حالا نتیجه مشخص است، یک ترم خرامان خرامان می آییم و می رویم و در پایان چند صفحه از کتاب را می خوانیم، شیر فهم می شویم و امتحان می دهیم و می رویم پی کارمان! حالا با باقی آن چه کار کنیم؟ این همه از کتاب باقی مانده! عربی بچه ها هم که ماشاالله در حد واویلاست! خوب، آیا لازم نیست یاد بگیریم؟ آیا قرار نبود بخوانیم؟ یا قرار بود ولی به دردمان نمی خورد؟ به نظر من سبک و سیاق تدریس دکتر سرخوش با دوره ی کارشناسی تناسبی ندارد، این متد باید در کارشناسی ارشد و دکتری اعمال و اجرا شود آن هم تازه به سبک همان فقهای پیش کسوت! نه اینکه در کلاس فقه، اصول بگوئیم و در کلاس اصول، فقه! البته من در آن حدی نیستم که برای استاد تعیین تکلیف کنم، مقام من اینجا شاگردی است که ایستاده و «ان قلتی» به استاد می کند، بلاخره استاد هم دلیل و حرف و سندی برای خود دارد که ممکن است من را قانع کند، ولی به نظرم هدف از تفکیک دروس هم همین بوده، عده ای جمع شده اند و گفته اند در دوره کارشناسی این تعداد واحد متون فقه و این تعداد اصول لازم است، شرح لمعه را هم گفته اند در کارشناسی ارشد تدریس شود، نه به قول استاد مدنی در لیسان! فرض کنید یک نفر یا چند نفر اصول عملیه را این هفته در کلاس ما بلد بودند، حالا چرا باید این همه از وقت خود را صرف تحصیل حاصل و شنیدن تکرار مکررات کنند؟ یا فرض کنید که باقی اساتید هم از همین روش پیروی می کردند و هر مبحث را تا هفتاد بطن باز و موشکافی می کردند، طبیعتا هیچ استادی نمی توانست با این روش «تمامی» مطالب لازم و ضروری را به شاگردانش منتقل کند و خوب مشخص است که چه وضعیتی پیش می آمد… با این توضیحات، من به شخصه با اینکه تمام سعی ام را می کنم که تمام مباحث جا افتاده از لمعه را همراه با شرح لمعه و احیانا نوارهای آقای وجدانی تکمیل کنم ولی بعید است دیگر با استاد سرخوش کلاس بردارم، البته اگر رویه ی دیگرشان مبنی بر نپذیرفتن مهمان را عوض کنند قطعا افتخار شاگردی ایشان را از دست نخواهم داد و کلاسهای خوب ایشان را به عنوان مهمان شرکت می کنم ولی فعلا برای دوره کارشناسی به دنبال استادی می گردم که «متن کامل کتاب» را درس و شرح بدهد، چیزی شبیه دو استاد مدنی 3 ترم قبلمان، جزوه ای که از هر کدامشان نوشتم حدود صدو پنجاه صفحه و جمعا سیصد صفحه می شد! جزوه ای که طبعا شامل قسمتی از مطالب و مباحث مطرح شده در کلاس بود! البته قصد قیاس ندارم، در متون فقه بیشتر باید حاشیه نویس بود تا جزوه نویس  ولی با اینکه کلاس ایشان در همین حد هم خیلی پربارتر از کلاس ترم پیشمان است که در آن استاد محترمه، موفق به تکمیل کل کتاب شد این روش با چیزی که من به دنبالش هستم همخوانی ندارد.،… حیف!..، کاش…، ای کاش! چه قدر… واقعا چه قدر خوب می شد اگر دکتر سرخوش با این معلومات، احساس تکلیف و فن بیانی که دارد از مطالب اضافی و خارج از ظرفیت لازم کلاس و دوره کارشناسی می زد و کتاب را تمام و کمال درس می داد. حتی شک ندارم برای خود استاد هم هیچ لذتی بالاتر از این نیست که ببیند شاگردانش با علمی که او واسطه ی انتقالش به سینه آنها بوده به راحتی با تست های کنکور ارشد دست و پنجه نرم می کنند و وارد مقاطع بالاتر و حتی وکالت، قضاوت و کارحقوقی می شوند و پیرو آن حقی را بر کرسی مجلّل و مکرّم عدالت می نشانند، غایتی که با این روش، من حداقل به وجه اتم واحسن، امیدی به وصول آن ندارم.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.