Archive for اکتبر, 2009

کُمَک!

اکتبر 27, 2009

اصلا فکرش را نمی کردم که این وبلاگ اینقدر موجب درد سر من بشود، درد سر که می گویم یعنی گیجی، پیچ خوردن، چه کنم، چه نکنم،اینجا قبلا  نقش خاصی در زندگی من نداشت نه وقتی برای نوشتن مطالب می گذاشتم و نه روزی چند بار آمار و نظراتش را چک می کردم، خواننده زیادی هم نداشت از همه مهمتر کسی هم من را نمی شناخت، در لاک خودم بودم می رفتم و می آمدم، نه چشمی من را می پائید و نه گوشی منتظر شکستن سکوتم بود،در مجموع با طبعم مخالفتی نداشت، نمی دانم باید از اینکه بعضی از استادهایمان اینجا را می خوانند خوشحال باشم یا ناراحت، وقتی به مطالبی که درباره شان نوشته ام نگاه می کنم حرف عیرمنصفانه یا نسبت ناروائی نمی بینم که به کسی زده باشم اگر از کسی انتقاد کردم خوبی هایش را هم فریاد زدم، حتی خیلی از اتفاقات را بدون نام بردن از کسی بازگو کردم ، به شایعات و مسائل خصوصی آنها هم کاری نداشتم، این چند روزه خاطره ی نمره عجیب و غریبی که معلم زیست سال دوم دبیرستانمان به من داد هم قاطی مسائل دیگر در حال دور زدن است، آن موقع اصلا برایم قابل درک نبود که درسی که مطمئن بودم فقط با ارفاق می توانم ده بگیرم چطور نوزده شدم! اما بعدا، خیلی بعدتر، یاد جلسه آخر کلاس، مسئله این نمره شیرین و غرور آفرین را برایم حل کرد؛ معلم جوانمان از ما خواسته بود هر چیزی راجع به نحوه درس دادنش به ذهنمان می رسد بدون ذکر اسم برایش بنویسیم، من هم هرچه به ذهنم آمد را در مورد شیوه افتضاحی که درس می داد برایش نوشتم حالا از آن برگه فقط مقایسه ای که بین او و معلم ریاضی و شیمی مان کرده بودم یادم می آید، برگه ای که معلممان فهمید مال من است و بابتش آنقدر از من تشکر کرد که از خجالت می خواستم آب شوم و در زمین فرو برم به همین خاطر هم هرچه اصرار کرد بیایم و آن را بلند در کلاس بخوانم قبول نکردم، کاری که در نهایت خودش انجامش داد، این داستان کمی باعث دلخوش کنک من است اما تنها نیست، کنارش هزار داستان متفاوت و متضاد دیگر هم در حال پیچ خوردن در فکر و خیالم هستند، از کنار اساتید که بگذریم با هم کلاسی ها نمی دانم چه کار بکنم، پسرها بعضیشان که من را شناخته اند،افتخار می دهند، می آیند و سوال می کنند و دوست می شویم ولی دخترها فقط نگاه می کنند، حتما هزار جور هم فکر و خیال دخترانه کنار چاشنی بی ادبی به من نسبت می دهند، نمی دانم، نه ! می دانم، همه اش تقصیر خداست که همه چیز را در حال پیچ خوردن آفریده از زمین و زمان گرفته تا حال و روز من! فقط کمی دورش رابیشتر کرده، حتی چند وقتی است عزیزی که غم و شادی من به دستش است هم مخاطب اینجا شده، البته این خوب است ولی دغدغه ام را دوچندان کرده است، عجب بازار مکاره ای در ذهن من به پا شده، نمی دانم چه کار کنم، گیجم، حتی گاهی فکر حذف وبلاگ هم به سرم خطور می کند اما همان لحظه به کامنت های دوستان که فکر می کنم، می گویم آنها را چه کار کنم؟ آیا حق پاک کردن آنها را دارم یا نه؟ از خودم می پرسم؛ اصلا آیا اینجا واقعا ارزشی دارد ؟ می تواند داشته باشد؟ اثر، نتیجه، فایده؟ برای خودم ،تو، شما، دانشگاه؟! نمیدانم، گیجم……کمکم کنید؛ نظری، انتقادی، فحشی، راهکاری، چیزی … باز هم نمی دانم، فقط کمکم کنید.

کمال

اکتبر 26, 2009

صادق هدایت در داستان کوتاه داش آکل از کسانی که به دنبال شخصیت اصلی داستانش افتاده بودند و در مجالس بزم و عرق خوری شرکت می کردند با نام “دوستانی که انگل او شده بودند” نام می برد، ما نیز در فرهنگ کوچه و بازاری حال حاضر به این قبیل آدمها البته با مفهومی گسترده تر نوچه می گوئیم، یادم می آید که دبیرستان که بودم بعضی از دوستان هیئتیمان هم بدشان نمی آمد تازه واردها را دنبال خودشان بکشانند برای خودشانم اصطلاحات جالب و ترفندهای مختلفی داشتند، اول سال مشغول استعداد یابی می شدند و کم کم مستعدهای آنها را جذب می کردند، مجذوب را کفتر و جاذب را کفترباز می نامیدند، البته این اصطلاحات به صورت نسبی به کار برده می شد و ممکن بود کسی در عین حالی که کفترباز قهاری بود خود نیز کفتر خوش استعدادی برای شخص دیگری به حساب بیاید، در بین مردم عادی هم ضرب المثلی که می گوید: “این دغل دوستان  که می بینی/ مگسانند گرد شیرینی” اشاره به این دارد که همیشه عده ای وجود داشته اند که به خاطر ثروت و قدرت خود را به صاحبان زر و زور نزدیک می کردند و در نهایت با زوال صفت شیرینی از آنها جدا می شدند، مدل دیگر این رابطه بین روحانیون و بعضی ازمردم نیز وجود دارد، اما اوج این داستان را در فرهنگ صوفیانه و خانقاه محور عده ای دیگر از مردمان کشورمان شاهد هستیم که رابطه ی مرید و مراد اصل و اساس پیشرفت و وصول به حق است رابطه ای متافیزیکی که مراد را واسطه ی فیض مرید تلقی می کند. در دانشگاه خودمان هم بعضی از دانشجویان را می بینیم که همیشه به دنبال بعضی از اساتید روان هستند،با استاد از در وارد می شوند و چند ساعت بعد از همان در خارج میشوند، راستش من خودم با اینکه هیچ وقت یکی از دو طرف این قبیل رابطه ها قرار نگرفته ام و خود نشانی است که علاقه ای به این کارها ندارم اما نفیا و اثباتا هم نظر خاصی در این مورد ندارم فقط نکته ای که به نظرم می آید این است که هرانسانی ذاتا به دنبال کمال است و هرکس کمال را در چیزی می بیند آنهائی که کمال را در علم و دانش می بینند بعضیشان با راه افتادن دنبال «عالم» سعی می کنند خود را منتسب به او و علومی که در اختیار دارد بکنند در این بین هم حتما از «دانش» و« موقعیت» او استفاده هائی می کنند، عده ای دیگر هم سعی می کنند فقط از «دانش» او قبا و خرقه ای شایسته برای خود بدوزند و به این منظور نیازی به راه افتادن به دنبال استاد احساس نمی کنند البته مخفی نماند که این قشر که من هم یکی از آنها هستم اساتیدی را که واقعا برای کسب دانش و انتقال «کمال» به ما زحمت می کشند و «ظرفیت وجودی» ما را افزایش می دهند شایسته احترام و تکریم  می دانند، به همین خاطر هم آوردن آب و چای و از این قبیل کارها را برای این اساتید بدون شک باعث افتخار خود می دانند.

اندیشیدن

اکتبر 16, 2009

1) استاد: شما چهره تان خیلی آشناست! من قبلا جائی شما را دیده ام؟

دانشجو: بله استاد، من ترم پیش تجارت یک را با شما پاس کردم

استاد: عجب! چطور من شما را به یاد نمی آورم ؟ تجارت یک را چند گرفتی؟

دانشجو:  یک سوال(پنج نمره ای) را غلط نوشتیم ولی شما بهمان هفده دادید!

[ استاد چند لحظه در سکوت و تعجب فرو رفت ]

دانشجو: خوب ولی استاد به نظرم همان سوالی را که غلط نوشته بودم در عوض خوب استدلال کرده بودم

[ با این حرف دانشجو گل از گل استاد شکفت ]

استاد: احسنت، درست است، من به استدلال نمره می دهم، ارزش استدلال شما برای من خیلی بیشتر از جوابی است که برای من می نویسید، من بیشتر نمره را به استدلال شما می دهم، آفرین، به قول معروف: ستایشگر آنم که اندیشیدن را آموخت نه اندیشه را!

2) این دیالوگ یکی از دانشجویان با آقای دکتر بابک مسعودی تفرشی در انتهای اولین جلسه حقوق تجارت دو در ترم جدید بود، طوری که کلاس با این جمله استاد به پایان رسید،” ستایشگر آنم که اندیشیدن را آموخت نه اندیشه را” جمله ی زیبائی که در عین حالی که حقیقت روش تدریس  ایشان را بیان می کند، پاسخی است به تمام انتقاداتی که تک و توک و از گوشه و کنار به ایشان می شود، گیرهائی که به نظرم بیشتر از ناحیه ی ضعف گیرنده است تا فرستنده والا قصد استاد از بحث های اصولی و منطقی جز این که راه و روش استدلال صحیح و بیرون آمدن  پیروزمندانه از درِّه  تعارض و نارسائی قوانین و تغییر و تحولاتی که ممکن است در آینده برای قوانین موضوعه پیش آید نیست، ایشان برای حل مسائل مبهم تمام ابزارهای لازم را در اختیارمان قرار می دهد به کتابهای مختلف استناد می کند و نظریات علمای مختلف حقوق تجارت را مطرح و سپس جراحی می کنند این روش تدریس ایشان است، روشی که بر پایه همان جمله قرار است راه و رسم اندیشیدن را در درسی که موضوع تدریس ایشان است به ما یاد بدهد اما این تمام ویژگیهای آقای تفرشی نبود، احترامی که ایشان برای سوالات دانشجوها قائل هستند و حس مشارکتی که خود در کلاس ایجاد می کنند، یک حالت خاص و منحصر به فرد نیز به کلاسهای ایشان داده است منتها باید دانشجو هم فکر غیبت کردن را از سرش بیرون و شش دنگ حواسش را به استاد جمع کند در غیر اینصورت ممکن است با گم کردن سر نخ مطلب مشکلاتی برای یادگیری مطالب بعدی ایشان داشته باشد، البته شاگردان ایشان می دانند که خیلی هم حواس جمع بودن سر کلاس آقای تفرشی سخت نیست، چون ایشان آنقدر با حرارت و تسلط درس می دهند که دانشجو با مختصر توجهی می تواند در جریان درس قرار گیرد، از ویژگی های دیگرآقای دکتر این است که هیچ تعهدی به میز و صندلی ای که بالای کلاس برای اساتید تعبیه شده است ندارند، هر جا لازم باشد پای تخته می آید، مطالب و نمودارهای پر پیچ و خم ترسیم می کنند، راه می رود و از دستها و بالا و پائین کردن تن صدای گیرای خود برای تفهیم بهتر مطالب استفاده می کنند، گاهی هم آنقدر زیبا و ملموس از استعاره های شاعرانه استفاده می کنند که شنیدن آنها از یک استاد حقوق آن هم تجارت دانشجو را ناخودآگاه به خنده می اندازد، درس را هم که توضیح دادند بلافاصله با قانون و مفاد آن تطبیق می دهند تا مثل بعضی از اساتید که التزامی به متن قانون ندارند و فقط مباحث حقوقی را مطرح می کنند دانشجو را در آینده با مشکل بیگانگی با این کتابها مواجه نسازند، در کل به نظر من ایشان بعد از دکتر شهبازی و با کمی اختلاف از آقای رحیمی خجسته در مکان سوم اساتید خوب این دانشکده که من تا به حال با آنها کلاس داشته ام قرار می گیرند، استاد مودب و دوست داشتنی ای که من همیشه در مقابلش حس احترامی خاضعانه دارم و به خاطر نمی آورم که تا به حال برای تمام شدن کلاسشان برخلاف برخی دیگر از اساتید دچار لحظه شماری شده باشم بلکه اغلب دلم برای ایشان وکلاسهایش تنگ هم می شود، حال با این مقدمات باید فکرش را بکنید که این هفته وقتی وارد کلاس شدم و جوانی را با کت و شلوار و محاسن پرپشت بر مسند ایشان دیدم و خبر دار شدم آقای تفرشی این ترم را دیگر نمی توانند بیایند چه احساس بد وغم انگیزی پیدا کردم.

مشروط

اکتبر 11, 2009

تو واقعا عاشقی، به راه رفتنت نگاه کن عین دیوانه هاست بی جهت تلو تلو میخوری، وقتی بوی او را از نزدیکیها، کلاس، حیاط، فرقی نمی کند برای توهمه جا نزدیک است، استشمام میکنی کور میشوی، من را، دوستانت را، رفقایت را هم دیگر نمیبینی گوشه ای مینشینی و تماشایش می کنی، از فاصله دور با حسرت و لذت به حرفهای او با دوستانش گوش می دهی انگار کنارت نشسته و با تو حرف می زند، گاهی هم غش غش میزنی زیر خنده طوری که هرکس مسیر چشم و دلت را درست تشخیص ندهد یقین می کند دیوانه هستی درست مثل من که اعتقادی به عشق ندارم و هرکس را که از این ادعاهای مسخره کند دیوانه می پندارم حتی تو را که رفیق فابم هستی و چند سال است می شناسم، رودروایسی که نداریم من را که می شناسی هر چند وقت یک بار هم از کیس جدیدم رو نمائی می کنم من اینطورم و اینطور حال می کنم اسمم را هم می توانی هوس باز بگذاری هیچ ترس و واهمه ای از این لقب ندارم، ولی تو مثل من نیستی وقتی او را می بینی دیگر به کس دیگری فکر نمی کنی فقط با او هستی، فکرت، مغزت، قلبت، گنجایش بیش از او را ندارد یک کابین بیشتر نداری، تمام مسیرهایت را طوری برنامه ریزی می کنی که مقابل او سبز شوی یا با او همسفر باشی با اینکه پیشتر از اتوبوس متنفر بودی حالا از وقتی او را دیده ای عاشق اتوبوسهای پیزوری شرکت واحد شدی، از دست تو! ولی خوب من با این دیوانه بازی های تو خیلی حال می کنم خیلی برایم جالب است که آدم تا حدی خل و چل باشد که اول ترم بگذارد او انتخاب واحدش را بکند و سپس با کد و رمز کاربری او که با هزار درد سر و ترفند گیر آورده وارد صفحه او شود و کلاسهایش را یاداشت کند و بعد برای یک کلاس که هنوز ظرفیت داشته و با او برداشته ای اینقدر خوشحال شوی که به  میمنت آن کل دوستانت را به چلوکباب برگ در فرحزاد دعوت کنی من که عمرا از این کارها حتی برای زیدهایم  نمیکنم! جائی هم برای هواخوری برویم ازش یا ازشان دُنگ می گیرم  البته این در غیر روزهائی هست که پدر و مادرم در خانه نیستند و الا ما هم گاهی ولخرج می شویم منتهی باید بیارزد خوب بالاخره باید آدم اهل حساب و کتاب باشد، زندگی باید بگردد، یادم هست که وقتی با هزار واسطه شماره تلفنش را برایت گیر آوردم حاضر بودی سند ماشینت را به عنوان صله به نام من بزنی! من هم چون میدانستم که تو مجنون ادواری هستی و الان عقل و مقل درست و حسابی در سرت نیست و از همه مهمتر دوستم بودی و خودم نیز از این کارها خوشم  می آمد از تو سوء استفاده نکردم و الا بلائی سرت می آوردم که مردم مصر بر سر زلیخای دیوانه آوردند! آره جانم عاشقی این چیزها را هم دارد، باید مواظب خودت باشی، ولی خدایی از حق نگذریم دنبال خوب کسی هستی او اگر چه مثل تو دیوانه نیست و تا توانسته حالت را گرفته ولی آمارش را دارم تا به حال به هیچ کس راه که نداده هیچ، تا توانسته حال گرفته تازه با تو از همه مهربان تر است، سرش هم به کار خودش گرم است در قشنگی و باکلاسیش هم همه اتفاق نظر دارند، اگر بتوانی مخش را بزنی شق القمر بزرگی کرده ای، یک مدتی با هم چرخ میزنید، چند سالی هم نامزد بازی می کنید تا درستان تمام شود بعد هم دارام رام  و ایشاالله مبارک بازی …من هم فعلا با همین که هستم راضی ام، اگرچه گاهی زیادی لوس بازی در می آورد و سطح توقعاتش روز به روز در حال افزایش است ولی خیالی نیست آن دوتای دیگر را که می شناسی، در آب نمک خوابانده ام برای روز مبادا، فعلا خوشیم رفیق، فردا هم که طبق معمول خدا بزرگ است… اما میدانی فقط یک نا خوشی ودغدغه اساسی مثل مگس روی اعصابم راه می رود، آره… باریک الله… این درسهای لعنتی بدجور بیخ خِر من را چسبیده اند این ترم هم اگر مشروط بشیم دیگر کار بیخ پیدا میکند، جان من بیا امسال حضرت عباسی درس بخوانیم، تو یکم دست از دیوانه بازی هایت بردار من هم سعی می کنم کمی آدم شوم، استادا هم غیر دوتاشون بقیه ردیفن ده رو میدن یه تحقیق محقیق هم جور میکنیم دو خط هم معلومات میزنیم تنگش، حلّه، فقط قول بده و پایه باش …

نسل قدیم

اکتبر 1, 2009

من تا به حال هیچ دل خوشی از اساتید سالخورده دانشکده نداشتم حتی با آقای دکتر انصاری هم که حقوق اداری را برداشتم یکی به این علت بود که ایشان رقیب مهمی نداشتند و دوم اینکه اداری، درس مهم و سرنوشت سازی نبود یا حداقل برای من نیست، علت این امر هم مثل روز برای همه روشن است، اساتید مسن خیلی حال و حوصله  کلاس داری و سرو کله زدن با دانشجو را ندارند این اقتضای سن ایشان است دست خودشان هم نیست اغلب هم آدم های متشخص و با سوادی هستند و گاها کتابهایشان در تیراژهای بالا چاپ و در دانشکده های مختلف تدریس می شود با این حال خودشان دیگرعلاقه ای به تدریس این کتابها ندارند دوست دارند بیشتر از گل و بلبل و علاقه مندی های شخصی و خاطراتشان بگویند و ما هم زانو به زانوی ایشان بچسبانیم و گوش تیز کنیم(چه قدر هم که اهل این کارها هستیم ما) خوب به نظر من حیف است که آدم یک ترم و در نهایت چهار سال از از عمرش را صرف کند، بیاید و برود و در نهایت چیز دندانگیری جز نمره و مدرک دستگیرش نشود ولی با همه این اوصاف امروز یکی از بچه های دانشکده یک علت جالب برای درس برداشتن با این اساتید گفت که با جنس دلایل من کمی متفاوت بود آنقدر هم صادقانه و فروتنانه بیان کرد که یک لحظه دلم برای همه ی اساتید پیر دانشکده تنگ شد می گفت؛ “این اساتید نماینده نسلی هستند که رو به فناست، نسل قدیم ایران، اینها اولین دانشجوهای ایران بودند و فضای سنتی دانشگاه ها را درک کرده اند و حالا با کوله باری از تجربه در مقابل ما قرار گرفته اند، ما اگر در طول ترم چند نکته هم از اینان یاد بگیریم کفایت می کند کمبود بار علمی را هم می توان با حضور در کلاسهای دیگر اساتید جبران کرد” نکته صادقانه اش هم همین بود که خودش این کار را می کرد و مخفی نمی کرد که دلیل دیگر خوبی این اساتید نمره ی خوبی است که در کارنامه ات ثبت می کنند.

پ.ن: خیلی دلم می خواست کلاس آقای دکتر قائم مقام فراهانی را هم ببینم