اصلا فکرش را نمی کردم که این وبلاگ اینقدر موجب درد سر من بشود، درد سر که می گویم یعنی گیجی، پیچ خوردن، چه کنم، چه نکنم،اینجا قبلا نقش خاصی در زندگی من نداشت نه وقتی برای نوشتن مطالب می گذاشتم و نه روزی چند بار آمار و نظراتش را چک می کردم، خواننده زیادی هم نداشت از همه مهمتر کسی هم من را نمی شناخت، در لاک خودم بودم می رفتم و می آمدم، نه چشمی من را می پائید و نه گوشی منتظر شکستن سکوتم بود،در مجموع با طبعم مخالفتی نداشت، نمی دانم باید از اینکه بعضی از استادهایمان اینجا را می خوانند خوشحال باشم یا ناراحت، وقتی به مطالبی که درباره شان نوشته ام نگاه می کنم حرف عیرمنصفانه یا نسبت ناروائی نمی بینم که به کسی زده باشم اگر از کسی انتقاد کردم خوبی هایش را هم فریاد زدم، حتی خیلی از اتفاقات را بدون نام بردن از کسی بازگو کردم ، به شایعات و مسائل خصوصی آنها هم کاری نداشتم، این چند روزه خاطره ی نمره عجیب و غریبی که معلم زیست سال دوم دبیرستانمان به من داد هم قاطی مسائل دیگر در حال دور زدن است، آن موقع اصلا برایم قابل درک نبود که درسی که مطمئن بودم فقط با ارفاق می توانم ده بگیرم چطور نوزده شدم! اما بعدا، خیلی بعدتر، یاد جلسه آخر کلاس، مسئله این نمره شیرین و غرور آفرین را برایم حل کرد؛ معلم جوانمان از ما خواسته بود هر چیزی راجع به نحوه درس دادنش به ذهنمان می رسد بدون ذکر اسم برایش بنویسیم، من هم هرچه به ذهنم آمد را در مورد شیوه افتضاحی که درس می داد برایش نوشتم حالا از آن برگه فقط مقایسه ای که بین او و معلم ریاضی و شیمی مان کرده بودم یادم می آید، برگه ای که معلممان فهمید مال من است و بابتش آنقدر از من تشکر کرد که از خجالت می خواستم آب شوم و در زمین فرو برم به همین خاطر هم هرچه اصرار کرد بیایم و آن را بلند در کلاس بخوانم قبول نکردم، کاری که در نهایت خودش انجامش داد، این داستان کمی باعث دلخوش کنک من است اما تنها نیست، کنارش هزار داستان متفاوت و متضاد دیگر هم در حال پیچ خوردن در فکر و خیالم هستند، از کنار اساتید که بگذریم با هم کلاسی ها نمی دانم چه کار بکنم، پسرها بعضیشان که من را شناخته اند،افتخار می دهند، می آیند و سوال می کنند و دوست می شویم ولی دخترها فقط نگاه می کنند، حتما هزار جور هم فکر و خیال دخترانه کنار چاشنی بی ادبی به من نسبت می دهند، نمی دانم، نه ! می دانم، همه اش تقصیر خداست که همه چیز را در حال پیچ خوردن آفریده از زمین و زمان گرفته تا حال و روز من! فقط کمی دورش رابیشتر کرده، حتی چند وقتی است عزیزی که غم و شادی من به دستش است هم مخاطب اینجا شده، البته این خوب است ولی دغدغه ام را دوچندان کرده است، عجب بازار مکاره ای در ذهن من به پا شده، نمی دانم چه کار کنم، گیجم، حتی گاهی فکر حذف وبلاگ هم به سرم خطور می کند اما همان لحظه به کامنت های دوستان که فکر می کنم، می گویم آنها را چه کار کنم؟ آیا حق پاک کردن آنها را دارم یا نه؟ از خودم می پرسم؛ اصلا آیا اینجا واقعا ارزشی دارد ؟ می تواند داشته باشد؟ اثر، نتیجه، فایده؟ برای خودم ،تو، شما، دانشگاه؟! نمیدانم، گیجم……کمکم کنید؛ نظری، انتقادی، فحشی، راهکاری، چیزی … باز هم نمی دانم، فقط کمکم کنید.
Archive for the ‘عمومی’ Category
کُمَک!
اکتبر 27, 2009نمایشگاه
می 16, 2009نمیدانم چرا امسال آن اشتیاقی که انگیزه ی رفتن به نمایشگاه کتاب را در من ایجاد کند نداشتم، امروز هم که خودم را به آخرین ساعات برپائیش رساندم انگار که نعشم را به بالین مرده ای دیگر می کشاندم، به محض ورود تنها کاری که کردم گرفتن آدرس غرفه ی نشر میزان و انتشارات سمت بود که خوشبختانه نزدیک یکدیگر بودند ، سر جمع با احتساب صف صندوق ،پله ها و مسیری که از درب میر عماد تا درب رسالت طی کردم نیم ساعت هم در نمایشگاه نبودم.
بهار
آوریل 3, 2009خیلی جالب است که سال جدید ما ایرانی ها اینقدر نو و تازه است ،فقط نوروز ماست که که با آمدنش طبیعت را از خواب زمستانی بیدار می کند ودرختان لخت و عریان را با لباسی زیبا و لطیف سبزپوش و با گل و شکوفه آرایش می دهد ، خیلی جالب است که مردم ایران سال نو را با سفر آغاز می کنند ، سفری در دل طبیعت دلنواز ، سفری در دل خود ،از آنجائی که سردی زمستان خسته و فرسوده اش کرده به جایی که بهار شکوفه زده ، سفری دربین مردم ، در دل مردم…، هی به هم سلام می کنیم ، تبریک می فرستیم، دست می دهیم ، قلب های دوستی را روی هم می گذاریم ، گرمای سینه را به اشتراک می گذاریم و روی یکدیگر را می بوسیم.سال که نو می شود چشمهایمان گوئی عوض می شوند جور دیگری نگاه می کنیم همه چیز را نو می بینیم مثل طبیعت بکر و دست نخورده ؛ خودمان ، دوستانمان ، خانه ، شهر ، ایران و دانشگاه را ….همه چیز را…
سال نو مبارک
رکورد شکنی
فوریه 19, 2009از بعد از امتحانات هنوز نتوانسته بودم رکوردهائی که از بازی های موبایلم به ثبت رسانده بودم را بشکنم ، تا دیشب که بعد از پیاده شدن هفتاد هزار تومان ، تمام کتابهای این ترم به علاوه ی بعضی کتابهای مرجع و کمکی را خریداری کردم و از همان شب شروع به خواندن آنها کردم و بعد از بستن کتاب در نیمه شب طبق معمول درتخت خواب شروع به بازی کردم و به این ترتیب توانستم رکوردی جانانه و غرور آمیز از خود به جای بگزارم. این تجربه که شبهایی که ذهنم را درگیر مسائل علمی می کنم بهتر بازی می کنم من را یاد افلاطون انداخت که گفته شده ؛ بالای آکادمی فلسفه ی خود نوشته بود هر کس هندسه نمی داند داخل نشود ! این جمله ی به ظاهر بی معنی به این جهت در آنجا درج شده بود که آنها معتقد بوده اند که هندسه ذهن آدم را باز و باعث هوشیاری مغز می شود و یادگیری هندسه بهترین مقدمه برای ورود به فلسفه ای است که به ذکاوت و سلامت ذهن نیاز مبرم دارد. با این حال به نظر من این برداشت خیلی هم معتبر نیست و افلاطون می توانست به جای حواله کردن آموختن هندسه به متقاضیان فیلسوف شدن با نگارش کتابهای مقدماتی این آمادگی را برای دانشجویان اولین آکادمی علمی جهان ایجاد کند ، مطالعه ی کتابهای علمی به طور کلی و بدون در نظر گرفتن محتوا ، باعث ورزش فکری و افزون شدن ظرفیت و استعداد ذهن می شود و خیلی خردمندانه تر است که یک دانشجوی فلسفه و یا حقوق برای برطرف کردن رسوب های مغر خود به جای تلف کردن وقت در فهمیدن مسائل هندسی و یا حل کردن جداول ! به مسائل فلسفی یا حقوقی و تعمق در مطالب رشته ی خود بپردازد .
پ.ن.1: به مسعود ده نمکی پیشنهاد می کنم بعد از ساختن اخراجی های 2 به سراغ ساختن نسخه ی دیجیتالی کارتون ای کیوسان 2 برود وضمن استفاده از این راهکار در رکورد شکنی های موبایلی برای مردم ، برای جذابت بخشی به سناریو به برسی عمق رابطه ی ای کیو سان و سایوجان بپردازد.
پ.ن2: از آنجائی که اینجانب اولین کسی هستم که به شیوه ی تدریس افلاطون ایراد وارد می کنم و راهکار جدید و کاربردی تری را نیز ارائه می دهم از مالکیت معنوی این فکر برخوردارم و بنا بر قانون ! حال دزدان و راهزنان احتمالی را که عمدتا ایادی غرب و آمریکای جناینکار هستند را بدجور خواهم گرفت !
فردا
فوریه 13, 2009اگر یکم سرعت خورشید را زیاد کنید می بینید که در پس چرخش این نوار ویدئویی ، زمان با چه سرعتی در حال نابودیست ، زمانی که خوب و بد گذشته اش را از پس سایه هایی محو از واقعیت که اکنون اثری از آنها جز خاطراتی تلخ و شیرین باقی نمانده است،دانسته ایم ولی ارمغان آینده اش دیگر از حیطه ی دانستنی های ما خارج است ….از فردا ترم جدید آغاز می شود، دوباره درسهای جدید ، آدم های جدید و اتفاقات جدید.
صد سال تنهائی
فوریه 6, 2009رمان صد سال تنهائی،اثر گابریل گارسیا مارکز را مدتی قبل تهیه کرده بودم اما قبل از آنکه بخوانم به کسی که باید هدیه ای می دادم و وقت خرید برای او را نداشتم داده بودم .آسودگی خیالی که بعد از امتحانات ترم برایم فراهم شد قدم هایم را به سوی شهر کتاب هدایت کرد … ، یک رمان ژاپنی و بادبادک باز خالد حسینی چشمم را گرفته بود که یکهو به یاد صد سال تنهائی افتادم ، از راهنما آدرس قفسه ی کتابهای مارکز را سوال کردم و کتاب را برداشتم و با کمال رضایت به خانه آمدم و امروز بالاخره کتاب را تمام کردم …..
امشب که بین وبلاگهای حقوقی در حال وبگردی بودم به وبلاگی برخوردم که تعداد زیادی ضرب المثل برای استفاده وکلا در لوایح حقوقی معرفی کرده بود و به لزوم اشراف وکلا و قضات بر ادبیات اشاره کرده بود که بسیار پیشنهاد جالب و حتما مهم و تاثیر گذاری هست با این حال در تکمیل مطلب ایشان باید بگویم از آن مهمتر خواندن رمان و داستان است که ارزش خیلی بیشتری برای یک قاضی ، وکیل و یا یک قانون گذار و حاکم می تواند داشته باشد، اگر ضرب المثل برای استفاده در لوایح مؤثراست، خواندن یک داستان طولانی از زندگی یک شخص بیگانه می تواند در افکار و اعتقادات ما و در نتیجه نگرش ما به قانون تاثیر داشته باشد ، هنر یک نویسنده این است که انسان را از یک محیط به خصوص که تحت تاثیر شرایط اجتماعی و خانوادگی شکل گرفته جدا می کند و با زندگی ، اعتقادات و آداب و رسوم افرادی آشنا می کند که ممکن است کوچکترین شناختی نسبت به آنها نداشته باشیم و در آینده نیز فرصتی برای این آشنایی به دست نیاوریم. این تجربه باعث به وجود آمدن ترازویی در ذهن می شود که با آن اعتقادات خود را با اعتقدات شخصیتهای داستان بسنجیم و ارزش گذاری کنیم .همچنین می توانیم یک مبادله ی فرهنگی ساده و توام با لذت و احترام نیز داشته باشیم ، در ضمن این قدرت را هم پیدا می کنیم تا علت بسیاری از رفتارهای خود و دیگران را ضمن برسی شخصیتهای داستان دریابیم ، این همانطور که می تواند به کمک قاضی و وکیل بیاید در جرم شناسی هم به ما کمک شایانی می کند… و شاید هزاران فایده دیگر که در این نیمه شب به ذهن من نمیرسد که همگی دلالت بر اهمیت و تاثیر خواندن رمان و داستان دارد ، تفریح ارزان و سالمی که می تواند به شدت در رشد فکری و فرهنگی یک حقوقدان مفید و موثر باشد…
کشکول آخر ترم
فوریه 1, 2009از ترم قبل تصاویری در پستوی ذهنم هنوز باقی مانده ، قبل از آنکه گذر زمان آنها را به دست فراموشی بسپارد. خیلی کوتاه و مختصر به هر کدام اشاره ای می کنم :
1- جمع شدن سی چهل نفر دانشجوی هم رشته در یک کلاس در طول یک ترم کم کم باعث ایجاد صمیمیت و یک رنگی می شود، این فضا کمتر در جاهای دیگر حتی در خیلی از مهمانی ها به چشم می خورد تا جائی که دختر و پسر به بهانه ی درس و مسائل پیرامون آن به راحتی گفتگو و صحبت می کنند . اما این صمیمیت کم کم بارقه هایی از محبت را هم به دنبال دارد و علی القاعده هر جا محبت به وجود بیاید غیرت هم به وجود می آید، هر چند در حد خیلی ضعیف و زود گذر ، القصه اینکه همین حس اخیر باعث شد خنده های دو نقر مهمان( را به شوخی های غیر اخلاقی استاد) که با لیسانس فلسفه ، ارشد حقوق خصوصی قبول شده بودند و برای محکم شدن پایه ی خود به کلاس مضحک حقوق مدنی می آمدند را بچه ها تحمل نکنند و یکی از دانشجوهای سن بالا را نماینده خود قرار دهند تا به آنها بفهماند که حضورشان موجبات کدورت خاطر هم کلاسی ها را فراهم آورده …..
2- این ترم سه تا از اساتید محترم کتابهای خود را به عنوان کتاب درسی معرفی کردند و درس دادند ، اگر چه فعلا بهتر است چند ترم دیگر درس بخوانم و بعد به ایرادات محتوایی آنها گیر بدهم اما کتابها مملو از غلط های فاحش نگارشی و تایپی بودند و این درحالی بود که کتابها به چاپ های متوالی رسیده بود و مثلا کتاب مقدمه علم حقوق دکتر واحدی چاپ یازدهم بود و با اینکه این کتاب در اغلب دانشگاه ها در حال تدریس است ، هنوز کاری برای بر طرف کردن این ایرادات صورت نگرفته است، اما در مقابل کتاب اشخاص و حمایت های حقوقی از آنها که نوشته ی آقای باریکلو بود و آقای مقیمی به جای اشخاص و محجورین دکتر صفائی به ما معرفی کرد با اینکه چاپ اول بود ولی نگارش زیبا و بدون تکلف و تایپ بدون غلط آن باعث می شد آدم از خواندن این کتاب احساس تشخص کند !
3- به نظر من در دانشگاه لاس زدن اجتناب ناپذیر است همه هم که امامزاده به دنیا نیامده اند وقتی مونث و مذکر در یک مکانی با یک هدف واحد گرد هم جمع می آیند بالاخره با هم اصطکاک پیدا می کنند و غیر طبیعی هم نیست اصلا خیلی ها برای همین بازی ها به دانشگاه می آیند و در کنارش درس هم می خوانند . با این حال در هیچ کاری افراط و تفریط خوب نیست از قدیم هم گفته اند: “خیر الامور اوسطها ” همانطور که خوب نیست بیش از اندازه مقدس بازی در بیاوری و سرت را یکسره به زیر بیندازی و از ترس گناه با هیچ دختر و یا پسری صحبت نکنی عکس آن هم همینطور است معمولا هم جز تک و توکی مواظب رفتار خود با جنس مخالف در محیط جمعی دانشکده هستند ، حال فرض کنید بزرگان این مکتب(چیز!) شروع به تقلب بکنند و قواعد این بازی ساده را رعایت نکنند ، چه اتفاقی می افتد ؟ اگر دانشجوها افراط کاری بکنند هزار جور توجیح دارند و هزار نوع برخورد قانونی و غیر قانونی در انتظارشان است اما اساتید چه ؟ !راستش را بخواهید واقعیت این صغرا کبری چیدن ها این است که خیلی به من بر می خورد وقتی بعد از کلی تاخیر استاد و علاف شدن ، کلاس را به قصد جستجوی او و تعیین تکلیف ترک می کنیم و می بینیم حضرت آقا با هفتاد سال سن ، این همه دانشجو را معطل خود کرده و در دفتر اساتید با خانمی در حال چای خوردن و بگو بخند است ! آنقدر از این رفتار توهین آمیز خونم به جوش می آید که تحمل دیدن چهره ی او را هم دیگر ندارم ، چه برسد به حاضر شدن بر سر کلاس و شنیدن چرندیات او …
4-دیدید ؟ یک ترم گذشت و هیچ همایش حقوقی ای در دانشکده اتفاق نیفتاد !، چه قدر خوب بود یک دانشمند بزرگ حقوقی را به مناسبت و یا بی مناسبت دعوت می کردند و او برای دانشجوها صحبت می کرد، حرفهایی که از پس سالها تجربه و تحقیق و تدریس به دانشجویان می زد چه قدر می توانست به دانشجویان انگیزه و شور و اشتیاق بدهد ولی افسوس که این اتفاق نیفتاد و با وجود ریاست ادبیاتی ها بر دانشکده بعدها نیز نباید منتظر افتادن چنین اتفاقاتی در اینجا بود. فکر می کنم اگر روزی قرار باشد همایشی در این زمینه برگزار کنند باید منتظر عنوانهایی از قبیل:” تلالؤ جامعه مدنی در هفت شهر عشق عطار “ ، ” شاهنامه خوانی دکتر کاتوزیان “ ، ”حقوق جزا از دیدگاه معشوقه ی سعدی” و امثال اینها باشیم.
5-…
نفس راحت
ژانویه 25, 2009حیف که از زور کم خوابی انگشتام روی کیبورد در حال تلو تلو خوردن هستند و الا …
والا چی؟
هیچی ، یاد گرفتم وقتی تحت فشار هستم اظهار نظر نکنم،در ضمن خواب بعد از آخرین امتحان خیلی میتونه لذیذ باشه…
دانشگاه محرم
دسامبر 3, 2008نمیدانم چرا همیشه نزدیک محرم حال و هوایم عوض می شود ،انگار دریچه ای دیگر از عالم به سویم باز می شود و چیزهائی در نظرم می آید که قبلا نمیدیدم و به همین منوال به چیزهائی توجه می کنم که قبلا با بی حوصلگی از کنارشان رد می شدم ! دیشب بعد از مدتها هوس هیئت زد به سرم ، حدود یک ساعت پیش یکی از دوستان که قصد رحیل به سوی کربلا داشت اس ام اس حلالیت فرستاد و الان هم که در کامپیوتر دنبال یک آهنگ می گشتم دلم میل به ترنم مداحی کرد ! همیشه نزدیک محرم همینطور می شود از گوشه و کنار بوی کربلا به مشام می رسد، کمی که فکر می کنم می بینم این عزاداری برای امام حسین چه قدر در روحیات و اخلاقیات من تاثیر مثبت گذاشته و می گذارد ،در روحم حالت معنوی زیبائی شکل می گیرد که علاوه بر گرایش نسبت به امور عبادی یک نوع اشراق درونی هم به همراه دارد، همچنین روزهائی که تحت تاثیر عزاداری هستم خیلی مواظب اخلاق و کردار خود هستم،در واقع این هیئتهای کوچک و بزرگ عزاداری هر کدام نقشی تاثیر گذار در تربیت من به عهده داشته اند که بدون شک اگر به “همین شکل” تداوم یابد جایگاهی رفیعتر از دانشگاه و کلاس های خشک و نظری آن برایم خواهد داشت !
شیخ فضل الله نوری
نوامبر 28, 2008وقتی همیشه از یک شخصیت تاریخی به بزرگی یاد می کنید و همه در گوش شما مدام این بزرگی را تکرار می کنند و هر روز اسمش را در خیابانها یا می بینی یا می شنوی و یا تکرار می کنی دیگر فرصت تحقیق و تعمق پیدا نمیکنی تا از چند و چون شخصیت های تاریخی و اعتقادات آنها اطلاع کسب کنی راستش وقتی استاد سر کلاس شخصیت شیخ فضل الله نوری را زیر سوال برد و از او به عنوان یک شخصیت ضد عقل و قانون و مشروطه خواهی نام برد و از همه بدتر برای صحت گفته هایش به کتاب یک شخصیت به ظاهر ضد دین به نام احمد کسروی(که عاقبت به دست فدائیان اسلام به جرم ارتداد ترور می شود) استناد کرد خیلی ناراحت شدم ، شاید اگر استاد این مسائل را با یک ملایمت بیشتری بازگو می کرد بهتر بود به خصوص اینکه داستان حزن انگیز به دار کشیدن این شیخ مجتهد را خیلی بد و با نفرت بیان کرد…، اگر چه خوبتر بود استاد در این مورد رعایت افکار واعتقادات مخالف حاضر در کلاس را هم می کرد، ولی حرف من بازخواست استاد نیست و گله ای از این بابت از ایشان ندارم بلکه به نظر من این چند صدائی و احترام به نظرات مخالفین باعث پیشرفت جامعه ی علمی می شود ، خود من به شخصه بعد از این ماجرا به شدت علاقه مند به خواندن نظرات مختلف در مورد تاریخ مشروطه شدم و چند روزی هم هست که هر چه مطلب در این مورد می بینم را می خوانم و مطمئن هستم به زودی به یک برداشت درست و صحیح در این مورد می رسم که این برداشت را تا آخر عمر با خود دارم و به اعتقاد مبتنی بر علمی که به دست آورده ام پایبند می مانم و از آن به راحتی و با اطمینان خاطر دفاع می کنم و این خیلی بهتر از یک صدائی است که اسباب تحقیق و تعقل را به روی آدم می بندد و جامعه را در جهل و انجماد فرو می برد.