<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>حقوق واحد تهران شمال</title>
	<atom:link href="http://tehranshomal.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tehranshomal.wordpress.com</link>
	<description>در این وبلاگ هرآنچه را مربوط به دانشگاه و حقوق باشد می نویسم</description>
	<lastBuildDate>Sat, 12 Dec 2009 18:33:51 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='tehranshomal.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/8af5f1090423e556af0e004c311be3c1?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>حقوق واحد تهران شمال</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://tehranshomal.wordpress.com/osd.xml" title="حقوق واحد تهران شمال" />
		<item>
		<title>کادو</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/12/12/%da%a9%d8%a7%d8%af%d9%88/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/12/12/%da%a9%d8%a7%d8%af%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 14:41:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=655</guid>
		<description><![CDATA[ پیش از آنکه داستان زیر را بخوانید عرض کنم که مهیار  پیشنهاد خوبی  در پست قبلی داده که من هم قبول دارم، قبلا هم به طور خصوصی به بعضی گفته بودم آن را، و آن این است که من آمادگی دارم اگر کسی مطلب خاصی در رابطه با موضوع این وبلاگ داشت  آن را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=655&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><blockquote><p><em> پیش از آنکه داستان زیر را بخوانید عرض کنم که مهیار  پیشنهاد خوبی  در پست قبلی داده که من هم قبول دارم، قبلا هم به طور خصوصی به بعضی گفته بودم آن را، و آن این است که من آمادگی دارم اگر کسی مطلب خاصی در رابطه با موضوع این وبلاگ داشت  آن را به نحوی به دست من برساند تا با نام خود او منتشرش کنم.</em></p></blockquote>
<p><strong>√ </strong><strong>کادو</strong></p>
<p>کلاس تقریبا پر از دانشجو بود، بیست دقیقه ای بود که استاد درس را شروع کرده بود، یکی از دانشجوهای پسر در زد و خیلی آرام وارد کلاس شد با چشمهایش چرخی زد و آمد گوشه کلاس جلوی من نشست، بعد از چند دقیقه آرام به دختری که کنارش نشسته بود گفت؛ «برات یه هدیه گرفتم» دختر که چند دقیقه ای بود چهره اش را در هم کرده بود تاملی کرد و گفت؛ «مال خودت، نمیخوام» پسر ساکت ماند، لختی بعد دختر با کمی ناز و بی محلی ادامه داد؛ «خوب حالا چی چی هست؟» پسر که از خوشحالی نمی دانست چه بگوید فوری یک جعبه کادو شده را که در حدود اندازه یک جفت کفش زنانه ولی سنگین تر بود از کیفش در آورد و روی میز گذاشت، استاد کماکان گرم درس دادن بود، یک دانشجوی دختر با کاپشن آبی در ردیف اول و یک دانشجوی پسر با موهای میخی از انتهای کلاس دائم استاد را سوال پیچ می کردند، کم کم صدای شعارهائی هم از بیرون شنیده می شد، یک ماهی بود که عده ای از دانشجوها به خاطر کیفیت خراب غذاهای سلف قرار بود دست به اعتراض و تظاهرات بزنند، ولی شعارها خیلی با این موضوع مربوط نبود، من خیلی از اوضاع سر در نمی آوردم ولی انگار خبرهایی بود، دختر تا خواست کادو را باز کند پسر جلویش را گرفت و گفت؛« قبل از اینکه این کادو را باز کنی دو تا قول باید به من بدی، باشه؟» دختر که دیگر اثری از گرفتگی و ناراحتی لحظات قبل در صورتش باقی نمانده بود گفت؛« دوباره لابد میخوای خرم کنی، همین قدر که دوباره باهات دارم صحبت می کنم از سرتم زیاده» پسر کمی درهم شد، دختر گفت؛  «اممم &#8230; ولی خوب باشه بگو، اولیش رو قبل از باز کردن کادو قبول می کنم، دومیش رو هم باید ببینم، اگه ازش خوشم اومد اونوقت قبول می کنم، نامردی نکنی جای اولی و دومی رو عوض کنی هااا» پسر خوشحال شد گفت؛« باشه، ایرادی نداره، میدونم از کادو خوشت میاد، اولیش اینه که قول بدی دیگه با من قهر نکنی» بعد با کمی مکث، و یکی دو بار آب دهان قورت دادن و به این طرف و آن طرف نگاه کردن با همان لحن آرام ادامه داد؛ «دومیش هم اینکه قول بدی تا آخر با من بمونی » دختر با لبخند شرورانه و توام با رضایتی چشمهایش را باز و بسته کرد و گفت؛«باشه» و شروع کرد به باز کردن کادو، در جعبه را که برداشت، چشمهایش چهار تا شد، از فرط تعجب و خوشحالی نتوانست جلوی جیغش را بگیرد و باعث شد چند ثانیه همه نگاه ها به سمت آنها بچرخد، بعضی نگاه ها از جمله نگاه استاد کمی حالت چپ چپ داشت ولی هیچ کس چیزی نگفت و استاد درس را ادامه داد، دختر در پوست خود نمی گنجید، داخل جعبه یک برتای قرمز ایتالیائی بود، کلت را از جعبه بیرون آورد و فشنگها را که به عنوان اشانتیون رویش گذاشته بودند با کمک پسر در خشاب جا زد، نتوانست جلوی هیجانش را بگیرد، ماشه را چکاند و همانجا اولین تیر را شلیک کرد، کلاس دوباره ساکت شد، از بیرون هم دیگر صدای  شعار نمی آمد، ناگهان استاد محکم روی میزش کوبید و گفت؛ «دیگر شورش  را در آوردی خانم» و با تشر از دختر خواست از کلاس خارج شود، استاد آنقدر در این صحنه از خودش اقتدار نشان دارد که من هم دیگر جرئت نکردم به خوردن چیپس و ماستم ادامه بدم، اما کار به اینجا ختم نشد، پسری که دیر آمده بود وجلوی من نشسته بود از استاد خشمناکتر می نمود، بلند شد و استاد را به باد بد و بیراه گرفت، در این حین دختر با کابپشن آبی به سرعت هفت تیرش را از کیفش خارج کرد و گفت؛«پسره لاابالی بی شعور، به چه حقی به استاد من توهین می کنی؟» و شروع کرد به تیراندازی، حالا دیگه اون پسره که جلوی من نشسته بود و یکی دو تای دیگه از جمله آن پسر با موهای میخی که  تپانچه جدش که به او ارث رسیده بود و این رفیق بغل دستیم که  چرتش به هم خورده بود و یوزی قشنگی هم داشت را در آورده  و شلیک می کردند، استاد که دید کلاس کم کم دارد از دستش خارج می شود کلاشینکفش را از کیف سامسونتش خارج کرد، روی حالت رگبار قرار داد و مشغول تیر اندازی شد، من هم که دیدم اوضاع خیلی مساعد نیست و کمی از شیر تو شیر ندارد انگشتهایم را که آغشته به چیپس و ماست بود با شلوارم پاک کردم و با مسلسلم شروع کردم به شلیک، در و دیوار و تخته وایت برد کلاس در حال سوراخ سوراخ شدن بود که یکهو یکی از دانشجوهای دختر که قبلا هم می توانستم صدایش را از بین شعاردهندگان تشخیص دهم فریاد زد کل دانشگاه را بمب گذاری کرده ایم و تا ده ثانیه دیگر همه چیز منفجر می شود، به فاصله چند ثانیه همه کلاسها خالی شد، در خیابان جمع شدیم و مبهوت و متعجب، مشغول تماشای صحنه ی تخریب دانشکده و دود و آتش و صدای سهمگین ناشی از آن شدیم، همه ساکت بودند، دختر هنوز داشت با کلتش بازی می کرد، پسر بهش گفت؛ خوبه؟ «ازش خوشت اومد؟»  دختر سرش را تکان داد و گفت؛ «اوهوم، خیلی قشنگه، دستت درد نکنه عزیزم، فقط تیر سوم را که داشتم شلیک می کردم یکمی گیر داشت»  پسر گفت؛ «اون ایراد نیست، هنوز آب بندی نشده یکم که باهاش کار کنی روون میشه» بعد گفت؛«خوب قول و قرارمون که یادت نرفته؟» دختر ابروهایش را در هم کرد و با لحن شیطنت باری گفت؛« کدوم قول و قرار ؟ یادم نمیاد» پسر کم کم داشت تعادلش را از دست می داد ولی خودش را کنترل کرد و گفت؛« اینکه تا آخر عمر با من بمونی، یادت نیست؟ قول دومی بود، قرار بود اگر از کادو خوشت اومد قبولش کنی.» دختر خونسردانه کلت را بر انداز کنان، خشابش را در آورد و دوباره جا زد و گفت؛«من نمیتونم قول بدم تا آخر عمر با تو باشم، تو گفتی تا آخر با من باش، نگفتی تا آخر عمر! » بعد تیرآهنی که هنوز از آن انفجار بزرگ پا برجا مانده بود را نشانه گرفت و آخرین تیرش را شلیک کرد و ادامه داد؛ «میدونی عزیزم آخر عمر خیلی کمه،بهت قول میدم تا آخر دنیا،.. .ابد&#8230;، هر جا باشم با تو باشم» و دستهای پسر را در دستهایش گره زد و با هم بین کف و سوت و هلهله و تیراندازی دانشجوها و حتی اساتید دانشکده شروع به قدم زدن در طول خیابان کردند، کم کم بقیه هم متفرق شدند، استادمان هم سر راهش برای آن دختر با کاپشن آبی که منتظر آمدن تاکسی بود بوق زد، دختر سوار شد و رفتند، من هم چون کیفم را در کلاس جا گذاشته بودم، دوباره داخل دانشکده شدم تا بلکه بتوانم پیدایش کنم، کمی که گشتم یک چیز آشناتر از زیر خاک خود نمایی می کرد، باقی مانده چیپسم بود، خوشحال شدم، برش داشتم و طبق معمول پیاده، ولی این بار بدون کیف و کتابم راهی خانه شدم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/655/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/655/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/655/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=655&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/12/12/%da%a9%d8%a7%d8%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وبلاگ گروهی</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/30/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/30/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 16:01:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[اساتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ گروهی]]></category>
		<category><![CDATA[جواد مقیمی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر ولی الله انصاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=628</guid>
		<description><![CDATA[1- طی این مدت بعضی از دوستان در مورد شیوه اداره این وبلاگ نظراتی داشته اند، مهمترین و مورد اتفاق ترین آنها هم این بود که این وبلاگ را به صورت گروهی اداره کنیم، یعنی چون اینجا به اسم دانشگاه است و اغلب دانشجوهای دانشکده به اینجا سر می زنند به دست همانها هم اداره [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=628&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>1- طی این مدت بعضی از دوستان در مورد شیوه اداره این وبلاگ نظراتی داشته اند، مهمترین و مورد اتفاق ترین آنها هم این بود که این وبلاگ را به صورت گروهی اداره کنیم، یعنی چون اینجا به اسم دانشگاه است و اغلب دانشجوهای دانشکده به اینجا سر می زنند به دست همانها هم اداره و به روز بشود، خوب از این لحاظ که مطالب متنوع تر می شود و وبلاگ هم زود به زود به روز و آپدیت می شود پیشنهاد به جائی بود ولی &#8230;. ولی نتوانست من را قانع کند، در این فاصله با کمی سبک سنگین کردن این پیشنهاد به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر باشد اینجا به همین صورت و با یک نویسنده اداره شود، چندتا دلیل هم برایش دارم؛ اولی آن به خاطر خصلت خاص ما ایرانیهاست که خیلی علاقه ای به کار گروهی نداریم اگر هم شروع کنیم معمولا ابتر و بی سرانجام آن را رها می کنیم، یادم است ترم اول آقای دکتر واحدی می گفت؛ &#8220;از بین شرکتهایی که در ایران تاسیس می شوند هشتاد درصد آنها یا به زودی منحل می شوند یا ورشکست&#8221; ، تازه این جائی است که پای پول و منفعت مادی در میان است والا من در این مدتی که با اینترنت و وبلاگ سرو کار دارم سرنوشت وبلاگهای گروهی را هم هیچ  بهتر از شرکتهایمان ندیده ام، اغلب بعد از مدتی یا متروکه شده اند یا تنها به دست یک نفر جان بر کف اداره می شوند، خود من هم بهترین دلخوشی ام برای قبول این پیشنهاد این بود که هر وقت دنگم گرفت و حال و حوصله نداشتم بتوانم از زیر بار به روز کردن وبلاگ رها شوم، کمی هم در این مورد یعنی بی خیال شدن مطمئن هستم، بلاخره من هم ایرانی هستم، نتیجه ی منطقی اش هم این است که دوستان به من نگاه می کنند، کمال همنشین در آنها اثر می گذارد و آنها هم با تمام شدن شور و شوقشان یکی یکی بی خیال قضیه می شوند و سراین عالیجناب دوست داشتنی ما را بی کلاه باقی می گذارند، دلیل دیگر هم این بود که یکی از اهداف من از تاسیس این وبلاگ با این اسم، جمع شدن بچه های دانشکده در اینترنت بود، البته منظورم هر جمع شدنی نبود قبلا هم یکی از اهالی شفق توانسته بود هم دانشکده ای ها را درمحیط  یاهو 360 درجه گرد هم جمع کند اما کار بی هدفی بود و غیر از تک و توکی از دوستان که مرتب وبلاگهایشان را بروز می کردند اکثرا دنبال دوست و رفیق بازی خودشان بودند، با بلوکه شدن آن هم از طرف شرکت یاهو همه آواره و در به در کوه و بیابان شدند، در حالی که من می خواستم بچه ها تشویق به «نوشتن» شوند هر کسی را هم که دیدم وبلاگی دارد لینکش را در اینجا گذاشتم تا هم من از مطالب آنها استفاده کنم هم دیگران، الان هم به نظرم بهترین و صحیح ترین راه همین است، یعنی هر کس انگیزه ای در این زمینه دارد برای خود وبلاگی مستقل داشته باشد و اندیشه و دغدغه اش را با هم کلاسی ها و دوستان مجازیش به اشتراک بگذارد، این کار سودهای فراوانی دارد؛ هم افکار خود را در معرض نقد دیگران قرار می گیریم و کم و کاستی هایمان را می شناسیم و برطرف می کنیم ، هم محیطی ایجاد می کنیم تا بتوانیم با قشر وسیع تری از دوستانمان تبادل علمی و فرهنگی داشته باشیم و هم این قلم را  که در آینده ای نزدیک به عنوان یک حقوق دان به شدت به شیوائی و رسا بودنش نیاز داریم می توانیم تیز و آماده بهره برداری کنیم، این دو دلیل عمده ای بود برای آنکه من کما فی السابق خلبان این ابوطیاره باقی بمانم البته دلایل ریز و کوچک دیگری از جمله اینکه این دانشگاه با همه خوبی هایش ارزش وقتی بیش از این که من برایش می گذارم را ندارد و یا نگرانیم از بابت پذیرش مسئولیت مطالب دوستان و از این قبیل مسائل نیز بود که خوب، خیلی مهم نبودند&#8230; با این حال این نظر و تصمیم من بود ولی برای عملی کردنش خیلی قاطع نیستم اگر به نظر اغلب دوستان آمد که اینجا گروهی اداره شود و دلایلشان نیز متقن تر از دلایل من بود؛ سمعاً و طاعتا</p>
<p>2- آدمی هرچه بیشتر با کسی، چیزی یا جائی آشنا می شود دید دقیق تری نسبت به آن پیدا می کند، به همین دلیل اگر در این وبلاگ نظر یا مطلبی به نظرتان متناقض آمد و نتوانستید بنابر قاعده الجمع مهما امکن اولی من الطرح&#8221; بین آن دو مسئله جمع کنید؛ مطالب مؤخر را ناسخ مطالب مقدم فرض کنید؛ مثلا من در پستی آقای دکتر ولی الله انصاری را کنار اساتید مسنی که حال و حوصله درس دادن ندارند آورده بودم ولی این ترم اوضاع کاملا متفاوت است و ایشان انصافا در حد معمول اساتید دانشکده، خوب درس می دهند، ترم پیش کلاس خوش تایمی داشتیم، اغلب کسانی که اداری را با ایشان برداشته بودند سر کلاس ما می آمدند، به همین دلیل خیلی شلوغ بود احتمالا به این علت من در کلاس چیزی از اداری 1 نفهمیدم.(این مثال نسخ)  مورد دیگر اینکه فرصت نشد بنویسم آقای مقیمی نسبت به اشخاص و محجورین مدنی یک، روی درس جزای عمومی که تخصصشان بود خیلی مسلط و عالی بود،(این هم مثال جمع و نسخ باهم!) خودتان دیگر یا حقوق خوان  هستید یا حقوق دان، اگر راه بهتری هم سراغ دارید همان را پیش بگیرید، البته این نکته هم قابل ذکر است که  من به هیچ وجه نمی توانم واقعیت را در موضوعی که بحث می کنیم آنطور که هست، جامع و مانع نشان بدهم، خیلی جاها به یک نکته و اشاره ای کوتاه بسنده کرده ام، گاهی هم به خاطر سبک طنز آلود برخی نوشته هایم موضوع را با کمی اغراق بیان کرده ام، به همین دلیل خودتان هم می توانید بدون توجه به نوشته های من مطلب یا موردی را نسخ کنید، کاری که بدون شک بدون تذکر من هم انجامش می دهید.</p>
<p>3- کمی بیش از یک ماه تا امتحانات پایان ترم زمان باقی مانده، درسها و کتابها اغلب تلمبار شده اند، دهه ی محرم هم پیش روست، مجبورم کمی از تفریحات و کارهای غیر درسی ام مثل همین وبلاگ بزنم تا حداقل یک دور این کتابهای فلک زده را نگاهی کرده باشم، از نمره و امتحان های پایان ترم ترس و واهمه ای ندارم، با ده یا بیست پاس می شوند ولی حیف است که این ترم بگذرد و من کتاب اعمال حقوقی دکتر کاتوزیان را که هم به درد الانم می خورد و هم آزمونهای پیش رو، نخوانده بچینم کنار کتاب حقوق اساسی آقای وفاداری که در آینده هرگز رجوعی به آن نخواهم داشت.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/628/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=628&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/30/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%da%af%d8%b1%d9%88%d9%87%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>با وجدان</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/23/606/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/23/606/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 12:28:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[اساتید]]></category>
		<category><![CDATA[مصطفی تقی زاده انصاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=606</guid>
		<description><![CDATA[صدای بم و کلفت، صورت درشت و سبیل های مشکلی و ساده و اصولا تمام یا حداقل بعضی خصوصیاتی را که می تواند چهره یک انسان اخمو را در ذهن هر کسی تجسم کند دارد، تا حدی هم درست است ولی تمام ماجرا نیست، یعنی خشک است و اصلا شوخی نمی کند ولی اگر دختری [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=606&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>صدای بم و کلفت، صورت درشت و سبیل های مشکلی و ساده و اصولا تمام یا حداقل بعضی خصوصیاتی را که می تواند چهره یک انسان اخمو را در ذهن هر کسی تجسم کند دارد، تا حدی هم درست است ولی تمام ماجرا نیست، یعنی خشک است و اصلا شوخی نمی کند ولی اگر دختری از حقیقتی طنز آمیز که در زبان استاد جاری شده خنده اش بگیرد استاد هم دلش می لرزد و لبخند می زند و دوباره بر موضوع تاکید می کند تا مطمئن شوی شوخی و طنزی در کار نیست و اشتباها واقعیت خنده دار از آب درآمده، ندیده ام  با کسی تندی کند، در مورد حضور و غیاب و دیر آمدن سر کلاس هم بسیار قابل انعطاف است، وقتی دانشجویی وسط کلاس وارد یا خارج می شود فقط چند ثانیه سکوت می کند، او را تماشا می کند و دوباره به درس بر می گردد، حتی نمی تواند ببیند آفتاب دم ظهر در حال آزار و اذیت دانشجوئی در انتهای کلاس و درست جلوی من است، با چشم ها صندلی ای خالی جستجو می کند و به او پیشنهاد می کند آنجا بشیند تا با خیال راحت بتواند درس را ادامه دهد، اینها نشانه هائیست که باطن خوش روی استاد را در پس آن ظاهر متناقض نشان می دهد،اما درس؛ به سوالها تمام و کمال و به راحتی جواب می دهد، قبول دارم خشک درس می دهد، ریتم صدایش هم یکنواخت و تهی از شور و هیجان است ولی حق و انصاف بدهیم که آقای تقی زاده انصاری درس می دهد، ممکن است بگوئید خوب تفهیم نمی کند و شیرفهم نمی شویم ولی به هرحال مطالب کتاب را می گوید، از اول تا انتهای کلاس  بدون تحرک می نشیند و با نویزی مشخص و ثابت درس را به ما انتقال می دهد، خواب آور است ولی درس است، اگر جزوه بنویسیم، که حتما باید بنویسیم، چون بهترین راه برای یک ساعت و نیم حواس جمع بودن سر کلاس ایشان است خیلی چیزها  یاد می گیریم، امتحانشان را هم شنیده ام بیشتر از مطالب مطرح شده در کلاس می گیرند و کافیست همانها را برای امتحان  بلد باشی، حتما نمره هم می گیری، در حد هیجده را سراغ دارم، پس می شود بیست هم گرفت! اگر چه از قرائن بر می آید که سخت است ولی محال نیست، محتمل است و علی الظاهر راهش همین است که گفتم، مثالهایی که برای درک بهتر مطلب لازم است، کافی و جذاب نیست ولی بد هم نیست حتی نسبت به خیلی از اساتید دیگر خوب است،  طبقه بندی مطالب و تقسیم بندی ها هم منظم و نسبتا دقیق است،&#8230; خوب است دیگر؟! چه می خواهید، همه که شهبازی نمی شوند! برای من که حقیقتا در همین حد کفایت می کند، این که می بینم استادی وجدان دارد، مطالعه می کند و از درس دادن کم نمی گذارد برایم بس است، فکر هم نمیکنم هیچ جای دنیا همه ی اساتید یک دانشکده تعهدی داشته باشند که خشک و خواب آور درس ندهند، بلاخره آدم ها با هم فرق دارند نمی شود از همه یک توقع و انتظار را داشت، همین که آقای تقی زاده انصاری روی درسی که می دهند تسلط دارند بزرگترین ویژگی خوبی می تواند باشد که یک دانشجوی منصف مثل من(بعله) از استادش توقع دارد هر چند برای خیلی از دانشجوها کفایت نمی کند، خوب نکند، به من چه؟</p>
<p>بعدالتحریر: بهش گفتم دعا کن، خودش هم میدونست که اصلا راضی نبودم به زحمت بیفتد و منظورم این بود که هروقت خواستی دعا کنی برای من هم دعا کن، با این حال نگفت چشم، گفت؛ مگر اینجا دعای درخواستیه، حالا یک هفته است دوست و هم کلاسی دیگر ما دهنمان را رسما سرویس نموده، هر بار ما را بیند می گوید؛ نوشتی؟! آن را که گفتم نوشتی یا نه؟ با این حال من با کمال تواضع هربار گفتم چشم، سر فرصت؛ حالا هم برای آنکه به قولم عمل کنم از صدر و ذیل مسئولین دانشکده تقاضا می کنیم لطف کنند به شهرداری نامه بزنند تا اطراف دانشگاه را از این تابلوها و مامورهای کارت پارک نصب کنند تا شاید اینطور کمی خیال بچه های مایه دار دانشکده از بابت ماشین هایشان راحت تر شود، حتی شنیده ام چند سال پیش ماشین یکی از اساتید را هم از همین جا دزدیده اند! اگر فکر دانشجوها نیستید فکر خودتان باشید، شهرک غرب است اینجا، تفریحگاه دزدان دریائیست، حذر کنید و هرچه زود تر لطف بفرمائید و به این پیشنهاد جامه ی عمل بپوشانید!</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/606/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/606/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/606/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/606/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/606/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/606/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/606/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/606/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/606/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/606/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=606&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/23/606/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اخبار کوتاه</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/17/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%ae%d8%a8%d8%b1/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/17/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%ae%d8%a8%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 12:49:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[اساتید]]></category>
		<category><![CDATA[آقای وجدانی]]></category>
		<category><![CDATA[خبر]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر محمد حسین شهبازی]]></category>
		<category><![CDATA[شرح لمعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=581</guid>
		<description><![CDATA[1)  اولین خبر اینکه این هفته یکی از اساتیدمان خیلی قاطعانه در جواب سوال یکی از دانشجویان گفتند اقاله، ایقاع است، منتها با نقل قول همان دانشجو از دکتر شهبازی اول نظرشان تعدیل شد یعنی گفتند به نظر من اصلا نه عقد است و نه ایقاع ولی کمی بعد عوض شد و تصریح کردند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=581&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="color:#ff0000;">1) </span> اولین خبر اینکه این هفته یکی از اساتیدمان خیلی قاطعانه در جواب سوال یکی از دانشجویان گفتند اقاله، ایقاع است، منتها با نقل قول همان دانشجو از دکتر شهبازی اول نظرشان تعدیل شد یعنی گفتند به نظر من اصلا نه عقد است و نه ایقاع ولی کمی بعد عوض شد و تصریح کردند که بله اقاله عقد است، سپس با خنده تلخی ایجاب کردند که حالا نروید به آقای شهبازی بگوئید که فلانی گفت اقاله، ایقاع است، ولی خوب من نشنیدم که کسی لفظ و اشاره ای مبنی بر قبول جز خنده جاری کند، پس قول و قراری منعقد نشد و من به همه گفتم، با این حال از استاد مکرمه تشکر می کنم که اصراری براشتباهشان نداشتند و با کمی تأمل آن را اصلاح کردند، این خود فضیلتی است، به همین خاطر هم ما این مورد را به قول آقای ولایی حمل بر صحت می کنیم و به پای فراموشی استاد می گذاریم.</p>
<p><span style="color:#ff0000;">2)</span> امروز یکی دیگر از اساتید دانشکده که اتفاقا جزو اساتید خوب هم هستند، بر این نظر بودند که بهترین راه برای مقابله با آقای (واو) این است که ترم های آینده کسی با او واحد برندارد تا خود به خود کلاسهایش حذف شود، اینطور کم کم و بدون اطلاعیه و تحصن و درگیری می توان از گردونه خارجش کرد و از تلف شدن ساعتها وقت و عمر گرانبهای دانشجویان عمدتا تازه وارد که قرار است صرف تحصیل علم شود جلوگیری کرد، به نظر پیشنهاد خوبی بود.</p>
<p><span style="color:#ff0000;">3)</span> این هفته آقای دکتر شهبازی ضمن اینکه خیلی از وضعیت تدریس متون فقه در دانشکده های حقوق می نالید و ناراضی بود، با تاکید فراوان بهمان توصیه کرد سی دی های درس شرح لمعه آقای وجدانی را از پاساژ مهستان واقع در خیابان کارگر جنوبی تهیه و طی یک برنامه حداقل دو ساله گوش کنیم و یاد بگیریم، می گفت؛ آقای وجدانی عالی درس می دهد؛ اول درس را کامل شرح می دهد و سپس ضمیرها را یکی یکی برمی گرداند و متن را ترجمه می کنند،&#8230; من که اگر گذرم به میدان انقلاب بیفتد حتما سی دی ها را تهیه و پروژه را استارت می زنم.</p>
<p><span style="color:#ff0000;">پ.ن:</span> اینها خبرهای من بود، شما هم اگر خبر جالب و مفید یا نظری در این موارد داشتید بقیه را در جریان بگذارید.</p>
<p><span style="color:#ff0000;">پ.ن2:</span><span style="color:#ff6600;"> <span style="color:#800080;">وبلاگ حقوق واحد تهران شمال یک ساله شد</span></span><span style="color:#800080;"> </span> <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/581/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=581&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/17/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%ae%d8%a8%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>39</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پویایی</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/13/%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/13/%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 07:42:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[اساتید]]></category>
		<category><![CDATA[حماسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=557</guid>
		<description><![CDATA[من هرچه قدر از آدم های ایستا و قانع بدم می آید و اصولا همه ی مشکلاتی که برای خودم و بشریت پیش آمده را از این سکون و درجا زدن ها میدانم، بر عکس از آدم های پویا و متحرک خوشم می آید، در بین اساتید هم خواه ناخواه  با این قشر یعنی کسانی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=557&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>من هرچه قدر از آدم های ایستا و قانع بدم می آید و اصولا همه ی مشکلاتی که برای خودم و بشریت پیش آمده را از این سکون و درجا زدن ها میدانم، بر عکس از آدم های پویا و متحرک خوشم می آید، در بین اساتید هم خواه ناخواه  با این قشر یعنی کسانی که فصل مشترکی به نام پویائی در خود دارند بیش از همه حال و الگو برداری می کنم، این که می بینم آقای رحیمی خجسته تا مقطع دکترا درس خوانده و وکیل موفقی هست، یا آقای مقیمی با این همه در آمدی که از وکالت دارد باز برای تکمیل تحصیلاتش به انگلیس سفر می کند ویا حتی دکتر شهبازی با این همه افتخار و یکه تازی باز می گوید نوار درسهای سطوح عالی حوزه را گوش می کند و برای تهیه مایحتاجش به دانشگاههای فرانسه مسافرت می کند، انگیزه ای در وجودم ایجاد می کند که گاه در تماس با این همه آدم خواب و افسرده ای که دور و برم ریخته احساس کرختی و سکته زدن می کند، انگیزه ای جادوئی که آدمی را از قید و بند تمام محدودیتها و تعلقات رها می کند تا منتهای استعداد بشر را به رخ  تمام انسانهای ایستائی که مهر تاریخ انقضا بر پیشانیشان حک شده بکشاند.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/557/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/557/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/557/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/557/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/557/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/557/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/557/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/557/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/557/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/557/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=557&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/13/%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از دفترچه خاطرات یک استاد حقوق</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/11/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1%da%86%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d9%82%d9%88%d9%82/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/11/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1%da%86%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d9%82%d9%88%d9%82/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 15:36:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=533</guid>
		<description><![CDATA[یکشنبه:
فی الحال باید به خودم افتخار کنم، امثال من حقیقتا مایه ی فخر بشریت هستند، وکیل، رئیس،استاد و از همه مهمتر پدری متعهد ومهربان، این همه عنوان پر طمطراق آن هم برای یک نفر؟ اعجاب آور است، واقعا چند نفر می توانند این همه پست و مقام و منزلت را در خود جمع کنند؟ قطعا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=533&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>یکشنبه:</p>
<p>فی الحال باید به خودم افتخار کنم، امثال من حقیقتا مایه ی فخر بشریت هستند، وکیل، رئیس،استاد و از همه مهمتر پدری متعهد ومهربان، این همه عنوان پر طمطراق آن هم برای یک نفر؟ اعجاب آور است، واقعا چند نفر می توانند این همه پست و مقام و منزلت را در خود جمع کنند؟ قطعا اندازه آنها به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد، تازه گزاف نگفته ام اگر بگویم بین همین تک و توک ابر انسان هم من حکم انگشت شست را دارم، امروز هم مانند روزهای پیشین به بهترین صورت ممکن اداره را چرخاندم، بعد برای پیگیری آن پرونده شیرین چهارصد و پنجاه میلیون تومانی به دادگاه رفتم و سپس برای ادای ذکات معلوماتم فی الفور خودم را به دانشگاه رساندم، با اینکه کمی دیر رسیدم اما چون آمدنم را به دفتر اعلام کرده بودم کلاس مملو از دانشجو بود، بعد هم به مناسبت شب عید با یک جعبه شیرینی  به خانه رفتم تا ثابت کنم این همه کار و خدمت نمی تواند خللی در رابطه ی زوجیت و پدر بودن من وارد کند، بله بدون شک من مایه افتخار عالم انسانی هستم.</p>
<p>دوشنبه:</p>
<p>نمی دانم چرا گاهی خدا سر و کار من را با آدم های احمق می اندازد، وقتی من می گویم معامله با خود غلط  و اصولا محال است چرا توی دانشجوی  زرده نکشیده و بی سواد هی مثال می زنی و اصرار داری می شود، اگر تو دوست داری با خودت از این کارها انجام دهی مختاری، ولی حق نداری وقت من و کلاس را بگیری، فسقلی سمج بعد از کلاس هم دست از سر من بر نمی داشت، هی می گفت در کتاب این طور نوشته، خوب غلط کرده که اینطور نوشته او که از من بیشتر نمی فهمیده، کتاب می آورد و صفحه نشانم می داد، آخر سر گفتم باشد اگر چه صحت آن اختلافی است اما می شود ولی موضوع بحث امروز ما نیست جلسه آینده مفصلا در موردش برایتان توضیح می دهم، حالا مجبورم وقت گرانبهای خودم را صرف مطالعه در مورد یک عمل مضحک حقوقی بکنم تا دوباره سر کلاس سرخ و سفید نشوم، حالا نمره پایان ترمش را که دید و مجبور شد یک ترم دیگر درجا بزند حساب کار دستش می آید.</p>
<p>سه شنبه:</p>
<p>امروز اصلا حوصله کار کردن نداشتم، مراجعه کننده ها را هم سپردم فردا بیایند،گویی باری سنگین و در عین حال شیرین روی سینه ام سنگینی می کند،حیف، واقعا حیف که می ترسم این دفترچه خاطرات را همسرم بردارد و بخواند والا می نوشتم آن دختر چه آتشی در قلب من به پا کرده ، در اداره، دفتر، ماشین، همه جا دنبال من است، این چند روزه تنها با خیال او نفس می کشم و زندگی می کنم وقتی به شوخی هایم می خندد گوئی فرشته ای بر من نازل می شود و قلب من را پاره پاره می کند، ای وای.. دارم شاعر هم می شوم، خدایا همین یکی را کم داشتم، دماغ باریک و قلمی و چشم های شهلایش را بگو،محشر است، ردیف دوم سمت راست، امروز هم مثل همیشه آنجا نشسته بود، چهار بار با او صحبت کرده ام شماره تلفنم را هم امروز دادم، حالا منتظرم تماس بگیرد تا کار را تمام کنم.</p>
<p>چهارشنبه:</p>
<p>امروز از صبح دانشگاه بودم، باران  نم نم می آمد،هوا خیلی لطیف بود، بعد از کلاس دوم یکی از دانشجوها پیشم آمد و گفت؛ شاغل هستم، از درس هم سر در نمی آورم، معلوم بود راست می گوید، دلم برایش سوخت،اتفاقا مدتی هم بود یک دوره از کتابهای آقای دکترامامی را می خواستم به یک قاضی هدیه بدهم، گوشی و کارت دفترم را دستش دادم و گفتم مشکل خاصی نیست، او هم دانشجوی بیش از حد باهوشی بود و کار را به دفتر موکول نکرد، حدود یک ساعت بعد کلیدهای ماشین را دادم که کتابها را در صندوق عقب  بگذارد، بعد هم جلوی اسمش با خودکار قرمز نوشتم بیست.</p>
<p>پنج شنبه:</p>
<p>نمی دانم حکمتی در کار است یا این خانم من اهل ورد و طلسم است، تا می آیم پایم را کمی از خط قرمزهایی که برایم کشیده بیرون بگذارم چیزی سفت و محکم من را نگه می دارد،  البته من قصد بدی نداشتم ، او جای دختر من بود، به نظر دختر با استعدادی می آمد به همین خاطر می خواستم او را در درس هایش کمک کنم، امیدوارم به زودی زود با نامزدش ازدواج کند و خوشبخت شود. یک پرونده خوب هم امروز برایمان ردیف شد، طرف از بس از دست خانمش شاکی بود حق الوکاله خوبی حاضر شد بدهد، ظاهرا خانمش قصد داشته اسید در آفتابه بریزد ولی چون گیر نیاورده به جوهرنمک راضی شده، بیچاره رویش نمی شد جلوی منشی قضیه را توضیح بدهد، می خورد که تازه کار باشد، با خودم گفتم کدام احمقی در این دور و زمانه آن قدر بی احتیاط است که با آفتابه کارش را راه می اندازد، البته من به خانمش حق می دهم، مرد یا نباید ازدواج کند یا تا آخر عمر متعهد به خانواده اش باقی بماند. امروز باز به خاطر این همه تعهد و پاک سرشتی به خودم افتخار کردم شب هم یک جعبه شیرینی خریدم و به خانه رفتم، دانشگاه را هم بی خیال شدم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/533/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/533/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/533/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/533/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/533/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/533/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/533/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/533/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/533/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/533/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=533&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/11/%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1%da%86%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ad%d9%82%d9%88%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>باکلاس</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/03/%d8%a8%d8%a7%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%b3/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/03/%d8%a8%d8%a7%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 17:28:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[اساتید]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر رحیمی خجسته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=508</guid>
		<description><![CDATA[قبل التحریر: با اینکه سر و صدا و احتمالا جنجال با طبع من میانه ی خاصی ندارد و معمولا از آن فراری هستم ولی نظر لطف دوستان در پست قبلی راهی را جز ادامه دادن پیش روی من باز نکرد، طبق معمول و با همان سبک و سیاق، البته با کمی تغییر و تحول در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=508&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>قبل التحریر: با اینکه سر و صدا و احتمالا جنجال با طبع من میانه ی خاصی ندارد و معمولا از آن فراری هستم ولی نظر لطف دوستان در پست قبلی راهی را جز ادامه دادن پیش روی من باز نکرد، طبق معمول و با همان سبک و سیاق، البته با کمی تغییر و تحول در مطالب می نویسم، در مورد نگرانی ام از انتقاداتی که به بعضی اساتید کرده ام هم اصل را بر ظرفیت و سعه ی صدر ایشان قرار می دهم و خودم را نیز کمی بیش از قبل ملزم به رعایت احترام و انصاف در اظهار نظرهایم می نمایم ، از دوستانی هم که کامنت می گذارند نیز خواهش دارم مانند گذشته به این قواعد احترام بگذارند تا به امید خدا و کمک شما بتوانیم محیطی در این دنیای مجازی فراهم کنیم که نتیجه و فایده ای در راه تعالی و پیشرفت یکایک اجزای دانشکده مان داشته باشد، باز هم از همه دوستانی که در پست قبلی نظرشان را در مورد این وبلاگ گفتند تشکر می کنم.</p>
<p><strong>باکلاس:</strong></p>
<p>نمی دانم آیا تا به حال وکیل به سنگینی و باکلاسی آقای رحیمی خجسته دیده اید؟ یا نه، به نظر من که خیلی جذاب است، از طرز راه رفتن، تیپ زدن، درس دادن و از همه مهمتر بیانش خیلی خوشم می آید، شهبازی را که می شناسید؟! خیلی سخت از کسی تعریف و تمجید می کند ولی با اینکه بارها  از او تعریف کرده بود هیچ وقت فکرش را نمی کردم اینقدر استاد باشد که بتواند در همان جلسه اول کاری کند که مجبور شوم در همه کلاسهایش شرکت کنم، کلاس هایی مملو از علم و دانش، یادم نمی رود آن روز آنقدر هنرمندانه سیم های مغز من را به هم وصل کرده بود که تا شب احساس می کردم که در سرم پروژکتور روشن کرده اند، حتما این حالت را تجربه کرده اید، چیزی شبیه روشن کردن، گرم شدن و لائی کشیدن، احساس می کنید که دیگر هیچ چیز گنگی در جهان برایتان وجود ندارد، با یک بار توضیح همه چیز را می فهمید، عاشق کتاب و اهلش می شوید، حالت فیلسوفانه ایست که برای امثال من اغلب گذراست ولی در همین حدش را هم  مدیون کسی یا چیزی هستید که یک یا چندین واقعیت علمی یا غیر علمی را در جانتان ریخته و با تار و پود روحتان ممزوج کرده است، امروز هم با اینکه خیلی به ندرت از بحث اصلی خارج می شود با تعریف چند داستان و تجربه جالب از وکالت خود و دوستانش و تذکر یک نکته جالب در مورد اخلاق وکالت که بعید می دانم تا آخر عمر فراموشش کنم یک حال اساسی بهمان داد،( بعله! ما اینطور حال می کنیم) خوش به حال موکلین دکتر رحیمی خجسته حتما در دادگاه هم مثل کلاس ما حجم حجیم مطالب دقیق و موشکافی شده را بر سر قاضی و حریفش فرود می آورد! ما که خیلی با سبک و سیاق ایشان در تبیین مسائل درسی حال می کنیم، دو ساعت ممتد برایمان حرف می زند و خسته نمی شود و نمی شویم، تعریف های دقیق و مثال های گویا و کافی، نمی دانم شاگرد دکتر کاتوزیان بوده است یا نه ولی دکتر شهیدی را می دانم بوده است این خودش سعادت و امتیاز بزرگی است، از دل انگیز ترین جاهای کلاس آقای رحیمی خجسته هم همین جاست یعنی هنگامی که نظرات این دو اسطوره حقوق خصوصی را برایمان مطرح و موشکافی می کند و هر بار نظر یکی را ترجیح می دهد، خیلی حال می دهد، استاد است، باکلاس،با سواد، دکتر، خوش تیپ، محجوب&#8230;.فقط امیدوارم تا پایان ترم مشکلی پیش نیاید و کما کان بتوانم در کلاس های ایشان شرکت کنم، افتخاریست برای من</p>
<p>بعد التحریر: قبل از پایان ترم سعی می کنم مقایسه ای جامع بین روش درس دادن دکتر شهبازی و دکتر رحیمی خجسته انجام دهم و تقدیم دوستان کنم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/508/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=508&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/11/03/%d8%a8%d8%a7%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>59</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کُمَک!</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/10/27/%d9%be%db%8c%da%86-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/10/27/%d9%be%db%8c%da%86-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 17:46:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=479</guid>
		<description><![CDATA[اصلا فکرش را نمی کردم که این وبلاگ اینقدر موجب درد سر من بشود، درد سر که می گویم یعنی گیجی، پیچ خوردن، چه کنم، چه نکنم،اینجا قبلا  نقش خاصی در زندگی من نداشت نه وقتی برای نوشتن مطالب می گذاشتم و نه روزی چند بار آمار و نظراتش را چک می کردم، خواننده زیادی هم نداشت از همه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=479&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>اصلا فکرش را نمی کردم که این وبلاگ اینقدر موجب درد سر من بشود، درد سر که می گویم یعنی گیجی، پیچ خوردن، چه کنم، چه نکنم،اینجا قبلا  نقش خاصی در زندگی من نداشت نه وقتی برای نوشتن مطالب می گذاشتم و نه روزی چند بار آمار و نظراتش را چک می کردم، خواننده زیادی هم نداشت از همه مهمتر کسی هم من را نمی شناخت، در لاک خودم بودم می رفتم و می آمدم، نه چشمی من را می پائید و نه گوشی منتظر شکستن سکوتم بود،در مجموع با طبعم مخالفتی نداشت، نمی دانم باید از اینکه بعضی از استادهایمان اینجا را می خوانند خوشحال باشم یا ناراحت، وقتی به مطالبی که درباره شان نوشته ام نگاه می کنم حرف عیرمنصفانه یا نسبت ناروائی نمی بینم که به کسی زده باشم اگر از کسی انتقاد کردم خوبی هایش را هم فریاد زدم، حتی خیلی از اتفاقات را بدون نام بردن از کسی بازگو کردم ، به شایعات و مسائل خصوصی آنها هم کاری نداشتم، این چند روزه خاطره ی نمره عجیب و غریبی که معلم زیست سال دوم دبیرستانمان به من داد هم قاطی مسائل دیگر در حال دور زدن است، آن موقع اصلا برایم قابل درک نبود که درسی که مطمئن بودم فقط با ارفاق می توانم ده بگیرم چطور نوزده شدم! اما بعدا، خیلی بعدتر، یاد جلسه آخر کلاس، مسئله این نمره شیرین و غرور آفرین را برایم حل کرد؛ معلم جوانمان از ما خواسته بود هر چیزی راجع به نحوه درس دادنش به ذهنمان می رسد بدون ذکر اسم برایش بنویسیم، من هم هرچه به ذهنم آمد را در مورد شیوه افتضاحی که درس می داد برایش نوشتم حالا از آن برگه فقط مقایسه ای که بین او و معلم ریاضی و شیمی مان کرده بودم یادم می آید، برگه ای که معلممان فهمید مال من است و بابتش آنقدر از من تشکر کرد که از خجالت می خواستم آب شوم و در زمین فرو برم به همین خاطر هم هرچه اصرار کرد بیایم و آن را بلند در کلاس بخوانم قبول نکردم، کاری که در نهایت خودش انجامش داد، این داستان کمی باعث دلخوش کنک من است اما تنها نیست، کنارش هزار داستان متفاوت و متضاد دیگر هم در حال پیچ خوردن در فکر و خیالم هستند، از کنار اساتید که بگذریم با هم کلاسی ها نمی دانم چه کار بکنم، پسرها بعضیشان که من را شناخته اند،افتخار می دهند، می آیند و سوال می کنند و دوست می شویم ولی دخترها فقط نگاه می کنند، حتما هزار جور هم فکر و خیال دخترانه کنار چاشنی بی ادبی به من نسبت می دهند، نمی دانم، نه ! می دانم، همه اش تقصیر خداست که همه چیز را در حال پیچ خوردن آفریده از زمین و زمان گرفته تا حال و روز من! فقط کمی دورش رابیشتر کرده، حتی چند وقتی است عزیزی که غم و شادی من به دستش است هم مخاطب اینجا شده، البته این خوب است ولی دغدغه ام را دوچندان کرده است، عجب بازار مکاره ای در ذهن من به پا شده، نمی دانم چه کار کنم، گیجم، حتی گاهی فکر حذف وبلاگ هم به سرم خطور می کند اما همان لحظه به کامنت های دوستان که فکر می کنم، می گویم آنها را چه کار کنم؟ آیا حق پاک کردن آنها را دارم یا نه؟ از خودم می پرسم؛ اصلا آیا اینجا واقعا ارزشی دارد ؟ می تواند داشته باشد؟ اثر، نتیجه، فایده؟ برای خودم ،تو، شما، دانشگاه؟! نمیدانم، گیجم&#8230;&#8230;کمکم کنید؛ نظری، انتقادی، فحشی، راهکاری، چیزی &#8230; باز هم نمی دانم، فقط کمکم کنید.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/479/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/479/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/479/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/479/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/479/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/479/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/479/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/479/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/479/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/479/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=479&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/10/27/%d9%be%db%8c%da%86-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کمال</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/10/26/%da%a9%d9%85%d8%a7%d9%84/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/10/26/%da%a9%d9%85%d8%a7%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 09:05:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[اساتید]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[مرید]]></category>
		<category><![CDATA[مراد]]></category>
		<category><![CDATA[کمال]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=460</guid>
		<description><![CDATA[صادق هدایت در داستان کوتاه داش آکل از کسانی که به دنبال شخصیت اصلی داستانش افتاده بودند و در مجالس بزم و عرق خوری شرکت می کردند با نام &#8220;دوستانی که انگل او شده بودند&#8221; نام می برد، ما نیز در فرهنگ کوچه و بازاری حال حاضر به این قبیل آدمها البته با مفهومی گسترده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=460&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>صادق هدایت در داستان کوتاه داش آکل از کسانی که به دنبال شخصیت اصلی داستانش افتاده بودند و در مجالس بزم و عرق خوری شرکت می کردند با نام &#8220;دوستانی که انگل او شده بودند&#8221; نام می برد، ما نیز در فرهنگ کوچه و بازاری حال حاضر به این قبیل آدمها البته با مفهومی گسترده تر نوچه می گوئیم، یادم می آید که دبیرستان که بودم بعضی از دوستان هیئتیمان هم بدشان نمی آمد تازه واردها را دنبال خودشان بکشانند برای خودشانم اصطلاحات جالب و ترفندهای مختلفی داشتند، اول سال مشغول استعداد یابی می شدند و کم کم مستعدهای آنها را جذب می کردند، مجذوب را کفتر و جاذب را کفترباز می نامیدند، البته این اصطلاحات به صورت نسبی به کار برده می شد و ممکن بود کسی در عین حالی که کفترباز قهاری بود خود نیز کفتر خوش استعدادی برای شخص دیگری به حساب بیاید، در بین مردم عادی هم ضرب المثلی که می گوید: &#8220;این دغل دوستان  که می بینی/ مگسانند گرد شیرینی&#8221; اشاره به این دارد که همیشه عده ای وجود داشته اند که به خاطر ثروت و قدرت خود را به صاحبان زر و زور نزدیک می کردند و در نهایت با زوال صفت شیرینی از آنها جدا می شدند، مدل دیگر این رابطه بین روحانیون و بعضی ازمردم نیز وجود دارد، اما اوج این داستان را در فرهنگ صوفیانه و خانقاه محور عده ای دیگر از مردمان کشورمان شاهد هستیم که رابطه ی مرید و مراد اصل و اساس پیشرفت و وصول به حق است رابطه ای متافیزیکی که مراد را واسطه ی فیض مرید تلقی می کند. در دانشگاه خودمان هم بعضی از دانشجویان را می بینیم که همیشه به دنبال بعضی از اساتید روان هستند،با استاد از در وارد می شوند و چند ساعت بعد از همان در خارج میشوند، راستش من خودم با اینکه هیچ وقت یکی از دو طرف این قبیل رابطه ها قرار نگرفته ام و خود نشانی است که علاقه ای به این کارها ندارم اما نفیا و اثباتا هم نظر خاصی در این مورد ندارم فقط نکته ای که به نظرم می آید این است که هرانسانی ذاتا به دنبال کمال است و هرکس کمال را در چیزی می بیند آنهائی که کمال را در علم و دانش می بینند بعضیشان با راه افتادن دنبال «عالم» سعی می کنند خود را منتسب به او و علومی که در اختیار دارد بکنند در این بین هم حتما از «دانش» و« موقعیت» او استفاده هائی می کنند، عده ای دیگر هم سعی می کنند فقط از «دانش» او قبا و خرقه ای شایسته برای خود بدوزند و به این منظور نیازی به راه افتادن به دنبال استاد احساس نمی کنند البته مخفی نماند که این قشر که من هم یکی از آنها هستم اساتیدی را که واقعا برای کسب دانش و انتقال «کمال» به ما زحمت می کشند و «ظرفیت وجودی» ما را افزایش می دهند شایسته احترام و تکریم  می دانند، به همین خاطر هم آوردن آب و چای و از این قبیل کارها را برای این اساتید بدون شک باعث افتخار خود می دانند.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/460/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/460/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/460/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/460/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/460/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/460/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/460/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/460/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/460/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/460/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=460&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/10/26/%da%a9%d9%85%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اندیشیدن</title>
		<link>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/10/16/%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/10/16/%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 15:04:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Siavash</dc:creator>
				<category><![CDATA[اساتید]]></category>
		<category><![CDATA[بابک مسعودی تفرشی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق تجارت]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر بابک مسعودی تفرشی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tehranshomal.wordpress.com/?p=432</guid>
		<description><![CDATA[1) استاد: شما چهره تان خیلی آشناست! من قبلا جائی شما را دیده ام؟
دانشجو: بله استاد، من ترم پیش تجارت یک را با شما پاس کردم
استاد: عجب! چطور من شما را به یاد نمی آورم ؟ تجارت یک را چند گرفتی؟
دانشجو:  یک سوال(پنج نمره ای) را غلط نوشتیم ولی شما بهمان هفده دادید!
[ استاد چند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=432&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="padding-left:150px;"><span style="color:#ff0000;">1)</span> استاد: شما چهره تان خیلی آشناست! من قبلا جائی شما را دیده ام؟</p>
<p style="padding-left:150px;">دانشجو: بله استاد، من ترم پیش تجارت یک را با شما پاس کردم</p>
<p style="padding-left:150px;">استاد: عجب! چطور من شما را به یاد نمی آورم ؟ تجارت یک را چند گرفتی؟</p>
<p style="padding-left:150px;">دانشجو:  یک سوال(پنج نمره ای) را غلط نوشتیم ولی شما بهمان هفده دادید!</p>
<p style="padding-left:150px;">[ استاد چند لحظه در سکوت و تعجب فرو رفت ]</p>
<p style="padding-left:150px;">دانشجو: خوب ولی استاد به نظرم همان سوالی را که غلط نوشته بودم در عوض خوب استدلال کرده بودم</p>
<p style="padding-left:150px;">[ با این حرف دانشجو گل از گل استاد شکفت ]</p>
<p style="padding-left:150px;">استاد: احسنت، درست است، من به استدلال نمره می دهم، ارزش استدلال شما برای من خیلی بیشتر از جوابی است که برای من می نویسید، من بیشتر نمره را به استدلال شما می دهم، آفرین، به قول معروف:<strong> ستایشگر آنم که اندیشیدن را آموخت نه اندیشه را!</strong></p>
<p><span style="color:#ff0000;">2)</span> این دیالوگ یکی از دانشجویان با آقای دکتر بابک مسعودی تفرشی در انتهای اولین جلسه حقوق تجارت دو در ترم جدید بود، طوری که کلاس با این جمله استاد به پایان رسید،&#8221; ستایشگر آنم که اندیشیدن را آموخت نه اندیشه را&#8221; جمله ی زیبائی که در عین حالی که حقیقت روش تدریس  ایشان را بیان می کند، پاسخی است به تمام انتقاداتی که تک و توک و از گوشه و کنار به ایشان می شود، گیرهائی که به نظرم بیشتر از ناحیه ی ضعف گیرنده است تا فرستنده والا قصد استاد از بحث های اصولی و منطقی جز این که راه و روش استدلال صحیح و بیرون آمدن  پیروزمندانه از درِّه  تعارض و نارسائی قوانین و تغییر و تحولاتی که ممکن است در آینده برای قوانین موضوعه پیش آید نیست، ایشان برای حل مسائل مبهم تمام ابزارهای لازم را در اختیارمان قرار می دهد به کتابهای مختلف استناد می کند و نظریات علمای مختلف حقوق تجارت را مطرح و سپس جراحی می کنند این روش تدریس ایشان است، روشی که بر پایه همان جمله قرار است راه و رسم اندیشیدن را در درسی که موضوع تدریس ایشان است به ما یاد بدهد اما این تمام ویژگیهای آقای تفرشی نبود، احترامی که ایشان برای سوالات دانشجوها قائل هستند و حس مشارکتی که خود در کلاس ایجاد می کنند، یک حالت خاص و منحصر به فرد نیز به کلاسهای ایشان داده است منتها باید دانشجو هم فکر غیبت کردن را از سرش بیرون و شش دنگ حواسش را به استاد جمع کند در غیر اینصورت ممکن است با گم کردن سر نخ مطلب مشکلاتی برای یادگیری مطالب بعدی ایشان داشته باشد، البته شاگردان ایشان می دانند که خیلی هم حواس جمع بودن سر کلاس آقای تفرشی سخت نیست، چون ایشان آنقدر با حرارت و تسلط درس می دهند که دانشجو با مختصر توجهی می تواند در جریان درس قرار گیرد، از ویژگی های دیگرآقای دکتر این است که هیچ تعهدی به میز و صندلی ای که بالای کلاس برای اساتید تعبیه شده است ندارند، هر جا لازم باشد پای تخته می آید، مطالب و نمودارهای پر پیچ و خم ترسیم می کنند، راه می رود و از دستها و بالا و پائین کردن تن صدای گیرای خود برای تفهیم بهتر مطالب استفاده می کنند، گاهی هم آنقدر زیبا و ملموس از استعاره های شاعرانه استفاده می کنند که شنیدن آنها از یک استاد حقوق آن هم تجارت دانشجو را ناخودآگاه به خنده می اندازد، درس را هم که توضیح دادند بلافاصله با قانون و مفاد آن تطبیق می دهند تا مثل بعضی از اساتید که التزامی به متن قانون ندارند و فقط مباحث حقوقی را مطرح می کنند دانشجو را در آینده با مشکل بیگانگی با این کتابها مواجه نسازند، در کل به نظر من ایشان بعد از دکتر شهبازی و با کمی اختلاف از آقای رحیمی خجسته در مکان سوم اساتید خوب این دانشکده که من تا به حال با آنها کلاس داشته ام قرار می گیرند، استاد مودب و دوست داشتنی ای که من همیشه در مقابلش حس احترامی خاضعانه دارم و به خاطر نمی آورم که تا به حال برای تمام شدن کلاسشان برخلاف برخی دیگر از اساتید دچار لحظه شماری شده باشم بلکه اغلب دلم برای ایشان وکلاسهایش تنگ هم می شود، حال با این مقدمات باید فکرش را بکنید که این هفته وقتی وارد کلاس شدم و جوانی را با کت و شلوار و محاسن پرپشت بر مسند ایشان دیدم و خبر دار شدم آقای تفرشی این ترم را دیگر نمی توانند بیایند چه احساس بد وغم انگیزی پیدا کردم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tehranshomal.wordpress.com/432/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tehranshomal.wordpress.com/432/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tehranshomal.wordpress.com/432/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tehranshomal.wordpress.com/432/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tehranshomal.wordpress.com/432/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tehranshomal.wordpress.com/432/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tehranshomal.wordpress.com/432/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tehranshomal.wordpress.com/432/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tehranshomal.wordpress.com/432/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tehranshomal.wordpress.com/432/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tehranshomal.wordpress.com&blog=5538270&post=432&subd=tehranshomal&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tehranshomal.wordpress.com/2009/10/16/%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%db%8c%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/1bb24e50c7b9871015fd16dcad9bd5b4?s=96&#38;d=wavatar&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Siavash</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>